کل سال تو فکر این چند هزار تومنی که پارسال تو جیب کافشنم گذاشته بودم که سال دیگه وقتی لباسای زمستونیمو در میارم یهو پیدا کنم و خوشحال شم(!) بودم!
پ.ن: حتی چند بار هم که به پیسی خوردم می خواستم برم پولو از توش بگیرم!
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
کل سال تو فکر این چند هزار تومنی که پارسال تو جیب کافشنم گذاشته بودم که سال دیگه وقتی لباسای زمستونیمو در میارم یهو پیدا کنم و خوشحال شم(!) بودم!
پ.ن: حتی چند بار هم که به پیسی خوردم می خواستم برم پولو از توش بگیرم!
لحظه را دریاب قبل از اینکه "آخرین بار" فرا برسد...
دماغ من تجلی خشم خداست!
یعنی یک تانکر 220 توش جا میشه. اونم تازه تو یک طرفش!
فکر کنم وقتی خدا می خواست تو روحم فوت کنه یهو تف از دهنش در رفت!
پ.ن: تو روح ا.ن. که اصلا فوت نکرد، گوزید!
چن سال پیش که جوون و جاهل بودم تو یکی از همین شبا با دو- سه تا از دوستان که کاملا تعطیل بودن رفتیم بیرون بخندیم. طرفای یه امامزاده ای بودیم. خیلی هم شلوغ بود. یهو اون مداحه که صداش تو جمعیت پخش می شد یهو کسخل شد عربده کشید (من از زنای این مجلس سینه می خوام!!)
احتمالا منظورش این بود که زنا هم سینه بزنن. خدا بهش عمر بده. اون شب چقدر ما رو خندوند.
پ.ن: می دونم تا حالا این روایت رو از زبون صد نفر شنیدین، ولی خب هر بار جذابیت خاص خودشو داره!
دو سه روز پیش می خواستم یک اسامس واسه یک نفر بفرستم، هر کار می کردم سند نمی شد. اولین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که شاید سرطان خون کار خودشو کرده باشه!!
به جان خودم! یهو خوشحال شده بودم!
هیچ اتفاقی نیوفتاد!
پ.ن: یا ندید یا به روی خودش نیاورد!