X
تبلیغات
رایتل
30 آبان 1392
اگه تصمیم ِ درست بگیره، این آخرین پست این وبلاگه

نمیدونم، این چندمین شبه تاحالا، که قبل از خواب از خدا خواستم، اگه وجود داره، اگه میتونه، نزاره صبح بیدار شم. بدون درد. آروم. ولی خدا همیشه تو این مورد ضعیف عمل کرده.


تکمیلی: خدا سنش بیشتر از من و توئه. حتما هم بیشتر از من و تو میفهمه. اگه بخواد تصمیمی بگیره، حتما میدونه چیکار باید بکنه.


یه جایی باید باشه برای درک حرفات


در ادامه : مستر من

24 آبان 1392
یه روز خوب وقتی آفتاب بهم می تابه و درخت واسم میخونه...

25 عدد بزرگیه. مخصوصا برای سن و سال. خب ترسناک هم هست. کجای دنیا وایسادم؟ اصلا زمین در موردم چی میگه؟ خوشحاله که هستم و روش دارم قدم میزنم یا با خودش میگه اینم یه عوضی دیگست که امروز 25 سالش شد و دیر یا زود میمیره و میزنه به چاک. راستشو بخوای امروز اصلا به این قضیه اهمیت ندادم. من می دونم دارم چیکار میکنم. تموم تلاشمو میکنم که آدم مهمی بشم. از 25 نمیترسم. 25 هم ازم نمیترسه! ما با هم خوبیم. قراره یکسال با هم زندگی کنیم. خیلی راحت -در عین آرامش- یه 24 تو وجودم خوابیده و یه 25 از راه نوک انگشتام اومده تو پوستم. خزیده رو استخونام و حالا داره جاشو مرتب میکنه. یه اسباب کشی یه ساله. خیلی آرومه. آقاست! منم راضیم ازش. اوه خدا من بازم مغزمو ول کردم برای خودش. شرط میبندم میتونه تا خودِ 26 داستان بگه! باید جمعش کنم!


Living is easy with eyes closed
Misunderstanding all you see
It's getting hard to be someone
but it all works out
It doesn't matter much to me

- The Beatles. Strawberry fields forever -


سال قیل تو همچین وقتی


14 آبان 1392
بازخوانی یک پرونده (5)

و ابراهیم گفت (چطور خدایی از جنس چوب می‌پرستید که شکسته می‌شود و نمی‌تواند از خود دفاع کند؟)

و مشرکان به فکر فرو رفتند و فردایش بتی از جنس فولاد ساختند. آقا، ابراهیم هرچی می‌نداختتش پایین، لگد می‌کرد، فحش می‌داد، مگه بته چیزیش می‌شد؟ هیچی دیگه ابراهیم بت‌پرست شد آخرش.

5 آبان 1392
Ctrl+Z زندگی کجاست؟

اگه خدا واسه نرم افزار دنیا یه Ctrl+Z میذاشت عالی می شد

خیلی بد عادت شدم. هرکار اشتباهی که می کنم اول دنبال کنترل زد میگردم، پیدا نمیکنم بعد به خودم فحش میدم چرا اینطور کردم و چطور برگردونم حالت قبل

2 آبان 1392
درود به غیرتتون دلاورا !

درود به کساییکه تو هجوم فیسبوک و وی چت و این چیزا، هنوز هر شب مثل قدیما یاهو مسنجرشونو باز می کنن.

وفاداریشون مثل کساییه که وقتی شهر افتاد دست دشمنا، مثل مرد وایسادن جنگیدن!

اینا کسایین که میشه رو دوستیشون حساب باز کرد.


پی نوشت:

- مامان، تو و بابا چطوری با هم آشنا شدین؟

+ ما یه ازدواج سنتی داشتیم دخترم، بابات اولین بار تو مسنجر بهم پی ام داد.