10 بهمن 1396
صورت زخمی

اگه همه چیز میخواست عادی پیش بره، تا حالا من باید چند بار میمُردم. حداقل 4 بار

یک بار به خاطر ضربه مغزی تو نوزادی. یک بار برق گرفتگی تو بچگی. یک بار برخورد سر به اجسام تیز  همین دیشب و یک بار هم به خاطر مسائل متفرقه

آخرین مرتبه طبیعیش این بود که بعد از اینکه بیهوش شدم، یعنی دقیقا بعد از اینکه بخورم زمین، و یا یه کم بعد از اینکه پنجره رو باز کردم که بتونم نفس بکشم، اون اتفاقی که یک روز باید بیفته میفتاد. و البته چه خوب شد که تو اون موقعیت نیفتاد

 به نظر خیلی پوست کلفتم که اصلا هم دردم نیومد

'تشنم بود. خیلی. تو یه کافه نشستم و به کافی من میگم یه نوشیدنی خنک و شیرین برام بیار.  یه کوکتل ناب. لطفا یه لیواب آب هم بده... ولی یه لیوان خالی بهم داده بود. و شایدم فقط با چند تکه یخ'

صداهای گنگی که بالای سرم میگن (محمد چی شد؟) (محمد منو نیگا) (میتونی پاشی؟)
ولم کنین میخوام همینجا بخوابم

خون؟ چقدر خون!

جالبه کسی که حتی به خدا اعتقاد نداره بهم میگه خدا بهت رحم کرد و شاید خیلی دوستت داره. دوستم داره؟ خب معلومه که دوستم داره. مگه من دوستش ندارم؟

ابایی ندارم. ولی خوبه گاهی همه چی طبیعی پیش نره. دیدار ما، شاید وقتی دیگر...