عنوان: شرح دلچسب ترین آمپولی که خوردم!
هر وقت سرما می خورم و میرم که آمپول پنی سیلین بزنم یه خاطره ی خوب جلو چشام مجسم میشه. می دونم، خیلی عجیبه که آدم از حالت مریضی و آمپول زدن و قرص خوردن و این جور کوفتی ها یه ذهنیت خوبی داشته باشه. در واقع این خاطره ی خوب برمیگرده به علت سرما خوردنم که داستان داره برای خودش. داستانشو بگم؟ باشه.
یکی بود یکی نبود! یکی دو سال پیش بود. تو زمستون. یه شب با دوست دختر اون زمانم (پانی) و دوستم (محسن) و دوست دخترش (لیلا) رفته بودیم دریا. وقتی رسیدم ساعت حدودا یک نیمه شب بود. نصف شب تو اون سرما، ساحل خیلی خلوت بود و افراد خیلی کمی اونجا بودن. اون موقع ها عادت داشتم هفته ای یکی دو شب با دوست دختر ذکر شده میرفتم دریا. محسن گاهی میومد ولی لیلا اولین بارش بود. (توجه: محسن و لیلا در این خاطره نقشی ندارند و فقط نقش سیاهی لشکر رو بازی می کنن!) تو ساحل قدم میزدیم و خوش می گذروندیم. هوا خیلی سرد بود. پانی یخ زده بود. یه لحظه جوگیر شدم و فردین بازی دراوردم و کافشنمو در اوردم و انداختم رو دوش پانی. این حرکت نمایشی(!) حس خوبی داشت! تو فیلم ها همچین صحنه هایی میسازن الکی نیست! هر کسی اون دور و برا بود به دیده ی تحسین به من نگریست! حالا بماند که دلیل اصلی من از این کار این بود که احساس می کردم بدون کافشن خوشتیپ ترم!! یعنی فکر می کردم با یه تیشرت آستین حلقه ای سیاه که روی یه تیشرت آستین کوتاه سیاه دیگه پوشیدم با شال گردن بنفش (که دودر شده از دوست دختر سابقم بود!) و کفش کتونی و ریش بزی (در حد معقول البته!) با موهایی که رو پیشونی ریخته، خیلی خوش تیپ تر از زمانی بودم که کافشن داشتم!
هیچی دیگه. این جانفشانی و حساب نکردن سرما به این دوگوله (اشاره برای مغزهای منحرف: منظور مخ است!) کار دستم داد و سرما خوردم دیگه. قرار بود آخر مطلب نتیجه گیری خاصی بکنم؟! وقتی داشتم در مورد نوشتن این خاطره فکر می کردم انگار برای پایان بندیش یه چیز جالب داشتم که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد!
همین دیگه. وقتی فرداش آمپول زدم براش اس ام اس زدم (از عشقت سوراخ شدم)
حالا هر وقت می خوام آمپول بزنم یاد اون شب میوفتم ولی حالا آمپول نمی خوام بزنم نمی دونم چرا یاد همچین چیزی افتادم!
خلاصه کلا دیگه آره خیلی ...!!