<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>جملات مغرضانه ی یک عدد دیازپام - بیمزه بازی</title>
		<link>http://diazepam.blogsky.com</link>
		<description>که اِهِن و تِلِپ اضافی دارد</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>ماشینو با بنزینش خریدی؟!</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1390/03/22/post-380/</link>
					<description>&lt;p&gt;یکی از دوستان ازم پرسید می خوام ماشین بگیرم به نظرت چی بگیرم؟ می گم نمی دونم. می گه 206 بگیرم چطوره، مدل 85 که موتورشون ضعیف باشه. می گم 206 خوبه ولی حالا چرا موتورش ضعیف باشه؟ می گه خب اگه موتور ضعیف باشه کمتر بنزین مصرف می کنه دیگه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی عمق فاجعه رو مشاهده می کنین؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://zehn-mazochism.blogsky.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مازوخیست&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
					<pubDate>Sun, 12 Jun 2011 15:05:04 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=380</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1390/03/22/post-380/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>322</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1389/11/20/post-322/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;quot;این مکان مجهز به دوربین مدار بسته است&amp;quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چه تناقضی!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی دوربین داره دیگه مکان نمیشه که!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 9 Feb 2011 21:41:31 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=322</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1389/11/20/post-322/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>296 #خاطره</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1389/10/15/post-294/</link>
					<description>&lt;p&gt;فکر می کنم پنج یا شیش سالم بود. دقیقا یادم نیست ولی می دونم مدرسه نمی رفتم. یه بار یه چند روزی رفته بودیم خونه ی داییم. اونموقع خونه ی داییم کاشان بود. چون داییم اونجا دانشجو بود، زنشم برده بود همونجا زندگی می کردن. تازه ازدواج کرده هم بودن. یه خونه ی درندشت اجاره کرده بودن که نزدیکیای تپیه های معروف سیلک بود. حالا خونشون از اون خونه های کویری قدیمی که از بیرون انگار توش فقط ارواح و از این چیزا زندگی می کنن بود. مخوف نبود ها، از گل و گشادی ترسناک بود. مثل این حموم عمومی ها قدیمی که وسطش ایست می کردی دور تا دورت راهرو و این چیزا داشت. اینجا هم تو هالش ایست می کردی دورتادورت در و اطاق بود (اوووف، چقدر بد توضیح می دم!) خلاصه، یه بار نمی دونم به چه مناسبتی فامیلای دور و نزدیک یک هیئت عظیم تشکیل دادیم حرکت کردیم رفتیم خونشون. خب از مازندران تا کاشان کلی راهه و خودش یک مسافرت تموم عیار محسوب می شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون شب اول که اونجا بودیم نمی دونم بخاطر تغیر جام بود، ذوق زدگی بود، آب و هوا به من نساخت، جو شب های کویر منو گرفت، نمی دونم چم شد که اون شب تو رختخوابم جیش زدم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچی دیگه. خواستم بگم اون روز کلا خیلی خجالت کشیدم و اینا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: خب خاطره بود دیگه. انتظار دارین تو خاطره پیام اخلاقی بگم؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;دسته بندی شده در (بیمزه بازی!)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 5 Jan 2011 17:20:08 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=294</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1389/10/15/post-294/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>۲۸۱ #خشم خدا</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1389/09/28/post-281/</link>
					<description>&lt;p&gt;دماغ من تجلی خشم خداست!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یعنی یک تانکر 220 توش جا میشه. اونم تازه تو یک طرفش!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فکر کنم وقتی خدا می خواست تو روحم فوت کنه یهو تف از دهنش در رفت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: تو روح ا.ن. که اصلا فوت نکرد، گوزید!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 09:48:55 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=281</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1389/09/28/post-281/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>۲۸۰</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1389/09/27/post-280/</link>
					<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;چن سال پیش که جوون و جاهل بودم تو یکی از همین شبا با دو- سه تا از دوستان که کاملا تعطیل بودن رفتیم بیرون بخندیم. طرفای یه امامزاده ای بودیم. خیلی هم شلوغ بود. یهو اون مداحه که صداش تو جمعیت پخش می شد یهو کسخل شد عربده کشید (من از زنای این مجلس سینه می خوام!!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;احتمالا منظورش این بود که زنا هم سینه بزنن. خدا بهش عمر بده. اون شب چقدر ما رو خندوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن: می دونم تا حالا این روایت رو از زبون صد نفر شنیدین، ولی خب هر بار جذابیت خاص خودشو داره!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 18 Dec 2010 14:57:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=280</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1389/09/27/post-280/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>271</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1389/09/11/post-271/</link>
					<description>&lt;p&gt;ورزش خیلی خوبه. من ورزش را دوست می دارم. ورزش برای سلامتی جسم و جان مفید است. ولی متاسفانه با این همه اطلاعات در مورد ورزش زیاد اهلش نیستم. پر واضحه که دلیل اصلیش گشادی مفرطه. ولی خب، نت هم بی تقصیر نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جدیدا دوست دارم شبا برم بدوم ولی حتما باید یه پایه پیدا بشه. تنهایی اصلا نمی چسبه به آدم. باید یه رفیق فاب همراه آدم باشه که آدم انرژی بگیره. البته یکی بسه. بیشتر باشن نمیشه. چند سال پیش همچین جمعی داشتیم. چهار نفری می رفتیم مثلا بدویم. شب اول فقط دویدیم. شب دوم تقریبا راه رفتیم. شب سوم کلا داشتیم تخمه می شکستیم. شب چهارم یه نخ سیگار هم به برناممون اضافه کردیم و در خلال سیگار و تخمه، سنگ می گرفتیم گربه ها رو دنبال می کردیم! به جان خودم نشونه گیریمون انقدر خوب شده بود! گربه از دستمون در نمی رفت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچی دیگه. برناممون تا همینجا رسید تعطیل کردیم دویدن شبانمونو. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی الان احساس می کنم باید شبا&amp;nbsp; بدوم. ولی لامصب هیچکدوم از بچه ها پایه نیستن. همه یا معتادن یا گشاد. هیچکدومشون مثل من در پی سلامت روح و روان نیستن که. از این مورد گذشته انگیزه ی اصلی من برای دویدن لباس ورزشیمه که واسه تولدم&amp;nbsp; هدیه گرفتم که خیلی بهم میاد. خداییش خوش تیپ میشم! چند نفر بهم گفتن. ولی متاسفانه تا حالا ازش استفاده نکردم. حالا فقط می خوام یکی پیدا شه باهاش برم دو.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگه از خوانندگان این وبلاگ کسی هست که بچه ی ساری باشه و خونش طرفای امیر باشه و اهل دویدن شبانه هست کامنت بزاره با هم بریم بدویم. خدا رو چه دیدی. شاید یه رفیق فاب از تو نت پیدا کردیم!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 2 Dec 2010 18:34:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=271</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1389/09/11/post-271/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>200 #بیمزه بازی(1)</title>
					<link>http://diazepam.blogsky.com/1389/06/08/post-200/</link>
					<description>&lt;p&gt;عنوان: شرح دلچسب ترین آمپولی که خوردم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر وقت سرما می خورم و میرم که آمپول پنی سیلین بزنم یه خاطره ی خوب جلو چشام مجسم میشه. می دونم، خیلی عجیبه که آدم از حالت مریضی و آمپول زدن و قرص خوردن و این جور کوفتی ها یه ذهنیت خوبی داشته باشه. در واقع این خاطره ی خوب برمیگرده به علت سرما خوردنم که داستان داره برای خودش. داستانشو بگم؟ باشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی بود یکی نبود! یکی دو سال پیش بود. تو زمستون. یه شب با دوست دختر اون زمانم (پانی) و دوستم (محسن) و دوست دخترش (لیلا) رفته بودیم دریا. وقتی رسیدم ساعت حدودا یک نیمه شب بود. نصف شب تو اون سرما، ساحل خیلی خلوت بود و افراد خیلی کمی اونجا بودن. اون موقع ها عادت داشتم هفته ای یکی دو شب با دوست دختر ذکر شده میرفتم دریا. محسن گاهی میومد ولی لیلا اولین بارش بود. (توجه: محسن و لیلا در این خاطره نقشی ندارند و فقط نقش سیاهی لشکر رو بازی می کنن!) تو ساحل قدم میزدیم و خوش می گذروندیم. هوا خیلی سرد بود. پانی یخ زده بود. یه لحظه جوگیر شدم و فردین بازی دراوردم و کافشنمو در اوردم و انداختم رو دوش پانی. این حرکت نمایشی(!) حس خوبی داشت! تو فیلم ها همچین صحنه هایی میسازن الکی نیست! هر کسی اون دور و برا بود به دیده ی تحسین به من نگریست! حالا بماند که دلیل اصلی من از این کار این بود که احساس می کردم بدون کافشن خوشتیپ ترم!! یعنی فکر می کردم با یه تیشرت آستین حلقه ای سیاه که روی یه تیشرت آستین کوتاه سیاه دیگه پوشیدم با شال گردن بنفش (که دودر شده از دوست دختر سابقم بود!) و کفش کتونی و ریش بزی (در حد معقول البته!) با موهایی که رو پیشونی ریخته، خیلی خوش تیپ تر از زمانی بودم که کافشن داشتم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچی دیگه. این جانفشانی و حساب نکردن سرما به این دوگوله (اشاره برای مغزهای منحرف: منظور مخ است!) کار دستم داد و سرما خوردم دیگه. قرار بود آخر مطلب نتیجه گیری خاصی بکنم؟! وقتی داشتم در مورد نوشتن این خاطره فکر می کردم انگار برای پایان بندیش&amp;nbsp; یه چیز جالب داشتم که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین دیگه. وقتی فرداش آمپول زدم براش اس ام اس زدم (از عشقت سوراخ شدم)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا هر وقت می خوام آمپول بزنم یاد اون شب میوفتم ولی حالا آمپول نمی خوام بزنم نمی دونم چرا یاد همچین چیزی افتادم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه کلا دیگه آره خیلی ...!!&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 19:17:22 GMT</pubDate>
          <comments>http://diazepam.blogsky.com/Comments.bs?PostID=200</comments>
          <author>دیازپام</author>
          <guid>http://diazepam.blogsky.com/1389/06/08/post-200/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

