پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
4 آذر 1390
به این می‌گن عاشق

عشق یعنی وقتی گودر فنا شد تو هم باهاش فنا بشی. حالا فکر نکنین تموم دغدغم تو زندگی گودر بوده و حالا که نیست افسردگی گرفتم و هرپنجشنبه خرما خیرات می‌کنم و از این حرفا. اون اواخر هم رابطم با اون خدابیامرزی همچین تیره و تار شده بود. وقت نمی‌شد زیاد بهش سر بزنم.

حالا هم که این وبلاگ مونده با حدود 1000 تا خواننده گودری و 40-50 تا بازدید کننده روزانه. حیفه رو زمین بمونه. بنابراین طی یک عملیات انقلابی-انتحاری-انفجاری تصمیم گرفتم یک سری نویسنده بگیرم واسه این وبلاگ. خودمم برم جزو جرگه پیرمردا عصا دستم بگیرم یه گوشه بشینم کار جوونا رو ببینم لبخند بزنم.

اونایی که مایلن تو هر زمینه‌ای مینیمال بنویسن مشخصات مستعار خودشونو با اگه قبلا جایی می‌نوشتن آدرس اون وبلاگو به ایمیل diazepam_68@yahoo.com بفرستن. اینم بگم که من حتما پارتی بازی خواهم کرد فردا کسی نیاد مدعی بشه چرا فلانی شد من نشدم. تعارف که نداریم.

خب همین دیگه. بعدِ من با هم خوب باشین، همدیگه رو اذیت نکنین، به هم کوصیشر نگین، غذای بقیه رو نخورین، همدیگه رو انگشت نکنین، با شخصیت و مودب باشین.

خب حالا که رفتم تو فاز نصیحت و وصیت همتون پاشین برین یه چوب بیارین! د ِ بجنبین دیگه شب شد دیره. د ِ بچه اون چیه ورداشتی اوردی اونو که فرامرز خودنگار هم نمی‌تونه بشکونه. می‌گم برو چوب نازک بیار من بتونم بشکونه رفته واسم کنده درخت اورده. آها حالا شد. خب حالا بدین چوباتونو بشکونم! نه بابا اُسکولتون نکردم، بیکارم مگه. کار دارم. دیدین چه راحت شکوندم. حال کردین چقدر زور دارم؟!

خب حالا پاشین همتون برین یه چوب دیگه بیارین. غر غر نکنین دیگه پاشین برین آخراشه.

خب می‌بینم که همتون رفتین از لج چوب کلفت اوردین! حالا هر کی چوب خودشو فرو کنه تو ماتحتش! اینو دارم واسه این می‌گم که یاد بگیرین هر کی مسئول کار خودشه!

خب همین دیگه پاشین برین. فقط با اون چوب توی ماتحت نرین خیابون که ملت می‌خندن بهتون!

همین دیگه عرایضم تموم شد. دلم براتون تنگ می‌شه...

6 آبان 1390
هیچ، خالی، پوچ...

الان که گودر داره فنا میشه دیگه هیچی برام مهم نیست.

لایک بگیرم، نگیرم، خونده بشم، نشم.

حس و حال کریس آنجل رو دارم وقتی که میبینه از تلویزیون داره برنامه ی رازهای شعبده باز رو نشون میده.

یعنی اینجور.


پ.ن: یه حسی بهم میگه دلیل اصلی نازل شدن این بلا دعا یا نفرین پدر مادرامونه. از بس شب تا صبح پای کامپیوتر بودیم.

22 اسفند 1389
رونمایی

مراسم پرده برداری از وبلاگ تبلور یک ذهن مازوخیست در سالروز ترور الکساندر دوم.

ماکزیمال های دیازپام در آنجاست زین پس.

20 اسفند 1389
سفرنامه

این وبلاگ "مینیمال" است ولی اگر گاهی "ماکزیمال" می نویسم خب شرایط اقتضا می کند. همچنین یک یا دو مطلب بلند نباید دلیل کلی بر بلند نویسی وبلاگ باشد. من هم بنا به عادت خودم و خواننگان سعی می کنم خلاصه بنویسم.

هر چند که همین اطناب کلام در مقدمه ام حرف خط بالایی ام را نقض کرده و هم اکنون من رسما دچار تناقض شده ام!

برویم سر اصل مطلب.

چند روزی در سفر بودم. سفر خوب است. من سفر را دوست دارم. مسافرت انسان را شاداب می کند. من و پدر و مادرم هر روز مسافرت می کنیم! (خب لوس بازی بسه دیگه) سفر یک روزه ای به تهران داشتم که در آنجا با مهدی که یکی از خوانندگان این وبلاگ است و من افتخار می کنم به داشتن همچین خواننده هایی (هم اکنون انگشتان دو دستم را به هم گره کرده ام و مدام این ور سرم و آن ور سرم می برم به نشانه ی افتخار کردن!) دیدار داشته ام. مهدی یک گرافیست فوق العاده است و همچنین نهار هم مهمان ایشان بودم که خب این دو مورد به خودی خود ربطی به هم ندارد! ولی اما موضوع اصلی این نیست زیرا گپ و گفت من و مهدی بیشتر جنبه ی شخصی داشت و نیازی به تشریحش نیست. موضوع اصلی بحث من در مورد کردستان و کردهاست. بعد از تهران در ادامه ی سفرهای استانی ام به کردستان رفتم. این اولین باری بود که به کردستان می رفتم. (از اینجا به بعد نثر محاوره ای میشه!) ممکنه تموم کسایی که تا حالا کردستان نرفتن ذهنیتی مشابه با فکر گذشته ی من داشته باشن. وقتی وارد خاک کردستان شدیم هر لحظه منتظر بودم یک سری اشرار با لباس کردی و موتور از پشت کوه یهو بیان بیرون و یه کلاش تو حلقوممون کنن و لختموم کنن. فقط امیدوارم بودم بعد از لخت کردنمون ما را نکشن و بزارن بریم! یعنی واقعا منتظر بودم ها. یا مثلا فکر می کردم اگه تو خیابون به سبیل یه کردی غیر عمد نگاه چپ کنم طرف از تو شلوار کردیش یه هفت تیر در میاره و چند تا سوراخ دیگه به تعداد سوراخ های بدنم اضافه می کنه! و یا نهایت اگه نخواد زیاد خشن باشه حداقل با چاقو چند تا خط رو صورتم می ندازه. یعنی همچین ذهنیتی داشتم. ولی الان کاملا عوض شد ذهنیتم. اگه شما هم الان فکر می کنین کردها ذاتا انسان های عصبانی ای هستن باید بگم کاملا در اشتباهید. کردهایی که من دیدم افرادی به شدت مودب، مهربان و نازنین بودند. تموم تبلیغ هایی که علیهشون می کنن بی معنیه و جالب اینکه با هر کدومشون هم صحبت می کردم از این ذهنیت اشتباه دیگران نسبت به کردها گله داشتن. بنابراین پلاس کهنه ی اندیشه در مورد اینکه کردها خشن هستن رو دور بندازین.

قرار بود خیلی چیزهای جالب بگم ولی باور کنین اصلا حوصلش نیست. ولی چکیده ی چیزهایی که می خواستم بگم همینا بود دیگه.

8 اسفند 1389

از قدیم گفته اند (خنده بر هر درد بی درمان دواست، به جز بی پولی)

راستش هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی از این وبلاگ به عنوان محلی برای تبلیغات استفاده کنم ولی خب، استفاده کردم دیگر!

به تازگی دو کتاب در حیطه ی طنز منتشر کرده ام. (ممکن است همین الان با خود بگویید طرف یک وبلاگ مینیمال زپرتی دارد بعد ادعای طنز نویس بودن هم می کند. البته اینطور نیست. در واقع من عمده فعالیتم در مطبوعات است و همین الان در نشریاتی مانند چلچراغ، آسمان، ستون آزاد، بچه مشد، اصفهان زیبا و ... طنز می نویسم و سردبیر یک نشریه هم هستم.)

از بحث اصلی دور نشویم.

در ابتدا قصد داشتم اسم و آدرس کتاب را بگویم که هر کس که مایل هست بخرد ولی از آنجاییکه اکثر دوستان "پا  گودری" هستند و به جز برای خوردن غذا و رفع حاجت از پای کامپیوتر بلند نمی شوند، بنابراین با یک شرکت قرار داد بستم که کتاب ها را در منزلتان تحویل بدهد و همانجا پول را بگیرد. قیمت هر کتاب 2500 تومان است که با 20% تخفیف می شود 2000 تومان و دو کتاب می شود 4000 تومان. که با هزینه ی پستی میشود حدود ۶ هزار تومان. شما اگر نگاه کنید با پنج هزار تومان هیچ کار بخصوصی نمی شود انجام داد بجز خرید این دو کتاب و حمایت از نویسنده اش که من باشم! مطمئن باشید ارزشش را دارد و پشیمان نمی شوید.

چنانچه کسی تحت تاثیر حرف هایم قرار گرفت و تصمیم به خرید این دو کتاب داشت، ایمیلش را در قسمت نظرات بگذارد تا مشخصات کامل دو کتاب و شرایط را برایش ایمیل کنم و بعد از آن خدا بزرگ است. در قدم اول گذاشتن آدرس ایمیلتان در بخش نظرات هیچ ضرری ندارد.

-------------------

دوستان گودری لطف کرده و شیر کنند شاید در دور دست ها کسی باشد که بخواهد تعطیلات عیدش را با خواندن دو کتاب طنز سپری کند!

برای خواندن نمونه هایی از کتاب به ادامه ی مطلب بروید. کتاب به شرط چاقو است دیگر!

ادامه مطلب ...
21 آذر 1389
۲۷۸ #در رابطه با پست قبل

هیچ اتفاقی نیوفتاد! 

  

پ.ن: یا ندید یا به روی خودش نیاورد!

   1      2      3      4      >>