X
تبلیغات
رایتل
22 آذر 1393
در باب مذمت مصرف‌گرایی

مهم نیست لباست  Fake باشه، مهم اینه دلت Mark باشه

16 آذر 1393
A broken heart is the price you pay

اگه بهای چیزیو دادی، حالا هر چقدر تلخ و دشوار، حالا هر چقدر با خاطرات بد، هر چقدر دردناک، به این فکر کن کمترین چیزی که نصیبت شد یه تجربست.

بعضی یاد گرفتنا بهای سنگینی دارن. اگه بهاشو دادی، از تجربت به بهترین نحو استفاده کن.

 


پ.ن: Gary Moore از اولین خواننده‌هایی بود که عاشقش شدم. یکی از اصلی‌ترین فانتزی‌های من گری مور بودنه! این تیتری که گذاشتم مال آهنگ Empty Rooms هست. هر کی این آهنگو بشنوه و بیهوش نشه از ما نیست! :-)


پ.ن2: الان که فکر می‌کنم می‌بینم اصلی‌ترین دلیلی که تاحالا هیچ آهنگی از گری مور برای دانلود نذاشتم شاید به خاطر حسودی بوده. نمی‌خواستم آهنگایی که باهاشون زندگی کردم و انقدر ازشون خاطره دارم رو با کسی قسمت کنم...

7 آذر 1393
The place I live

رفتم (ساکن طبقه وسط)، اولین ساخته شهاب حسینی رو دیدم. به جرات می‌گم یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که تو چند سال اخیر دیدم. از معدود فیلم‌هایی که هم از ته دل منو خندود و هم انقدر تحت تاثیرم قرار داد که باعث شد واقعا اشکم دربیاد. اونم تو سینما. اتفاقی که تاحالا نیفتاده بود.

اگه فکر می‌کنین چون شهاب حسینی تو سی و هشت نقش متفاوت بازی کرده حتما فیلمیه با اپیزودهای جداگانه که هیچ ربطی به هم نداره و یه سری سکانس‌های مختلف که پشت هم چیده شده، کاملا دراشتباهین. کوچک‌ترین دیالوگ‌ها و تصویرها ارتباط مستقیمی با اصل داستان داره و مفاهیم گسترده فلسفی توش پنهونه که اگه از دستتون در بره اصلا متوجه موضوع نمی‌شین.

پایان بندیش هم عالی بود. جایی که خودکشی می‌کنه و و با لباس بودایی‌ها می‌ره ساکن طبقه بالایی رو اونجوری که تو ذهنش تصور کرده بود رو می‌بینه. و بعد سکانس آخرش که فوق العاده بود. خورشید پشت یک کوه غروب می‌کنه و همزمان همه جا روشن می‌شه. به صورت کاملا روشنی مفهوم تناسخ رو می‌رسونه. چیزی که من تاحالا تو فیلم‌های ایرانی ندیده بودم. خیلی فیلم جسورانه‌ای بود.

یه پیشنهاد بدم که اگه می‌خواین برین این فیلمو ببینین حتما وقت بذارین و دو سانس پشت هم ببینین چون از اون فیلماییه که انقدر ریزه کاری داره که با یه بار دیدن متوجه‌ش نمی‌شین. منکه هر وقت سی‌دیش بیاد بیرون می‌خرمش که بازم بببینم.

اینم بگم اگه از کسی شنیدین که (ساکن طبقه وسط) فیلم بیخودیه بدونین طرف ازین فارسی1 و جم فمیلی ببین‌هاست که اصلا از فیلم‌های مفهومی چیزی سرش نمی‌شه! توجه نکنین به حرفش! مطمئنم ازون فیلماییه که تو جشنواره های خارجی کلی جایزه میبره.

کلا اتفاق خوبیه که بعضی بازیگرا فیلم می‌سازن. (برف روی کاج‌ها) که اولین فیلم پیمان معادی بود هم عالی بود. اگه اونم ندیدین پیشنهاد می‌کنم ببینین. (چیزهایی هست که نمی‌دانی) تنها فیلم فردین صاحب‌زمانی هم که جزو پیشنهادات ثابت من تو بخش فیلم‌های ایرانی هست.


پ.ن: کلا یه آهنگ از Sam Smith گوش دادم. I’m Not the Only One. چقدر قشنگه این لعنتی.

4 آذر 1393
پای حرفم هم وایسادم

من عاشق کسی می‌شم که ته ته آرزوم گرفتن دستاش باشه نه خوابیدن باهاش. خودآزاری عجیبیه، ولی سبک زندگی منه. به همین هم راضیم. پای حرفم هم ایستادم



2: اینم همخونه‌ای جدیدم تو گیلان! وقتی صب بیدار شدم می‌خواستم برم دانشگاه از اون بالا باهام خداحافظی کرد. خوب نمی‌تونست حرف بزنه میگفت خداپز! عکس


3 : پی دی اف شماره 62 ماهنامه منتشر شد.  کلی زنگ و اس‌ام‌اس تبریک و تمجید از اینور اونور! امروز دختره از دو تا شهر اونورتر اومده بود منو ببینه باهام صحبت کنه!! الان انقدر جو بهم وارد شده احساس می‌کنم سردبیر روزنامه لوموند هستم! :))


4 :James Blunt از خواننده‌های باکلاس مورد علاقمه. No Tears  رو قبلا  نشنیده بودم. الان روح منو کاملا خورده. ازون آهنگای فوق العاده قویه که نمیتونم جلوش مقاومت کنم. موقع گوش دادن بهش باید حتما چشامو ببندم. یه سری تصویر میاد جلو چشام. تصاویر فوق العاده دلچسب. نمی‌تونم توصیفش کنم. نمی‌خوام همه بفهمن چی تو سرمه.



5: کمرنگم، ولی هستم. اونم از نوع خوبش 



20 آبان 1393
I feel I'm falling in love :)

یه عکس پانورما از من تو دانشگاه جدید که قراره دو سال آینده درگیرش باشم! تو گیلان. هر هفته رفت و آمد سخته ولی خب جای خوبیه. خوشم اومده.

و البته چیزای خوب دیگه‌ای هم وجود داره که باعث بشه بخوام هر دفعه با ذوق و شوق برم. اولین روز که عالی بود :) چیزای خوبی که امیدوارم خوب پیش بره.

10 آبان 1393
تقسیم ِ کار

تو فقط دعا کن، تصمیم گیری رو بزار به عهده خدا

4 آبان 1393
خوبم باهات :)

ببین رفیق، بیا صلح کنیم. اگه صادق باشیم کم بلا نیاوردی سرم. قبول، منم باهات خوب نبودم. ولی حالا دیگه تموم شده. یر به یر. بزن قدش مثل دو تا رفیق خوب پیش بریم. بی‌کلک. قبول؟


هی روزگار، با توأم...

18 مهر 1393
آقای سردبیر وارد می‌شود

خب دوستان، شماره اول ماهنامه‌ای که دو هفته مشغولم کرده بود منتشر شد. چشمه توسعه. ماهنامه‌ای که سابقه 6 ساله‌ تو مازندران داره و قدیما خیلی هم خوب کار می‌کرد و کیفیت بالایی داشت. یکی دو سالی به شدت افت کرد تا اینکه از شماره 61 از من خواستن سردبیرش بشم. خب قبول کردم .

خیلی محدودیت داشتم ولی سعی کردم کار درخور و شایسته‌ای بدم بیرون. کمبود نویسنده، منابع مالی، محدودیت زمانی، بی‌تجربگی خودم! همه و همه باعث شد کار یه کم ضعیف بشه ولی داره دستم میاد چیکار باید بکنم. از بچه‌ها اگه کسی ایده‌ای داره و یا مایله تو یک بخشی باهامون همکاری کنه، همینجا بهم خبر بدین.

راستی، ماهنامه با قیمت 2000 تومن تو دکه‌های سراسر استان مازندران به زودی توزیع می‌شه. البته فروشش برام مهم نیست چون از فروشش چیزی به من نمی‌رسه!

1 مهر 1393
پاییز جادویی

دلم برای پاییز تنگ شده بود. برای نم نم بارون، سرمای دلچسب هوا. برای غروب آبی کمرنگش.

دلم برای کافشنم، شالگردنم، برای قدم زدن تنگ شده بود.

چه خوبه تو دنیایی زندگی می‌کنم که هر سال حداقل یه پاییز داره :)

 

23 شهریور 1393
یک اصل اساسی در زندگی

این که یه چیو ندونی مهم نیست، مهم اینه کسی نفهمه نمی‌دونی



پ.ن: یعنی ولاسکو مربی ایران هم نباشه بازم داره به ایران حال می‌ده. دمش گرم. هم خوش‌تیپه، هم باکلاسه هم کارش درسته. خیلی دوسش دارم :)

14 شهریور 1393
تموم نشو لطفا

چرا بعضی خوابای لعنتی انقدر زود تموم می‌شن. انگار فقط اومدن که بگن (ببین، می‌تونی انقدر خوشبخت، شاد و پر از حس خوب باشی. زندگیت لذت بخش باشه. ولی نیست. حالا تورو با این زندگی گندت تنها میزارم. بیدار شو )-:

2 شهریور 1393
آزادی سلیقه

سلایق متفاوته. این یک اصل اساسیه که من همیشه پذیرفتمش و باور دارم تفاوت سلیقه رو  نمیشه انکار کرد. آدما متفاوتن و سلایقشونم متفاوته. اما معیار تشخیص یک سلیقه خوب برای من اینه که شبیه سلیقه من باشه :))

 

یاد این افتادم!

 


پ.ن: امشب رفتم تئاتر (هیولای کمد دیواری). از معدود تئاترهای خوبی که تو شهرستان برگزار می‌شه. مال یه گروه سارویه که یه آشنایی قدیمی با نویسنده و بازیگرش (فاطمه مکاری) داشتم. یه تئاتر سوررئال در مورد زنی که بچش سقط شده بود و یه هیولا رو به عنوان بچش بزرگ کرده بود. هرچند که به نظرم نمایش قبلی که از این گروه دیدم جذاب‌تر بود، ولی اینم بد نبود. تصمیم دارم یه یادداشت در موردش بنویسم که اگه نوشتم می‌ذارمش همینجا. (هیولایی که سوپرایز میکند)

آخرین صحنه نمایش، هیولا از تو کمد اومد بیرون، نزدیک تماشاچیا، یه بمب دراورد پرتاب کرد تو جمعیت، بوووم. چراغا خاموش شد.

 

پ.ن2: دیشب توسط یه دوست به یه کنسرت موسیقی محلی دعوت شدم. نمی‌خواستم قبول کنم چون موسیقی محلی حوصلم رو سر می‌بره، از طرفی همونقدر که مثلا می‌فهمم مایکل جکسون تو آهنگاش چی می‌خونه، همونقدر یا کمتر از موسیقی محلی می‌فهمم. ولی بالاخره رفتم. اونقدرا که فکر می‌کردم بد نبود. حتی می‌شه گفت هیجان زده هم شدم. البته نه اونقدری که مثلا از شنیدن آهنگای جنیفر راش می‌شم. گروه شواش. سرپرست گروه مرد حدود 60 ساله نابینایی بود که چهره خیلی مهربونی داشت و تموم مدت نواختن لبخند می‌زد. خیلی دوست دارم بدونم وقتی داره به این قشنگی کمانچه می‌زنه، چی می‌بینه که انقدر خشنوده.

 

پ.ن 3:موسسه خیریه‌ای که گاهی براشون یادداشت می‌نویسم هفته قبل یه کنسرت به نفع کودکان خانه ایرانی برگزار کرده بودن. سه شب موسیقی سنتی، سه شب پاپ راک. از اونجایی که اصلا حوصله موسیقی سنتی ندارم کنسرت پاپ-راکشونو انتخاب کردم. کل قضیه خوب بود ولی سیستم صوتی افتضاح بود. یه محفل 30-40 نفره که تا اونجایی که دیدم، تنها کسی که تنها بود من بودم

این که تئاتر رو تنهایی برم اصلا ناجور نیست، ولی اینکه همچین کنسرتی رو تنها برم، خیلی غمگنانه هست :(

 

 

پ.ن 4: بعد مدتها یه کار طنز کردم. فتوکاتور. ، اون دو تا آخری که خیلی بیمزه هست مال من نیست!

27 مرداد 1393
بیا با ما

روزگار بدی شده

من بدم    دنیا بد است

امروز بد، فردا بد است

سوم شخص    حاضر و غایبش هم بد است

اما بدترین چیز در این دنیای بد این است که

تو هنوز خوبی



آرام آزارم می‌دهد...

22 مرداد 1393
اما خروجی نداشت :))

تو 20 ساعت گذشت بیشتر از 15 ساعت تو ماشین بودم. رسما پاره شدم. آیت الله هاشمی امروز یه دیداری با جوانان اصلاح طلب تو مجمع تشخیص مصلحت نظام داشت که منم دعوت بودم. حرف خاصی زده نشد. چند تا از بچه‌ها صحبت کردن. همون حرفای همیشگی. درخواست رفع حصر. سر و سامون دادن به حزب. و حتی درخواست برای برگشت به نماز جمعه.

 

اطلاعات بیشتر رو می‌تونین از اینجا بخونین.

امشب خیلی خسته‌ام. نمی‌تونم گزارشمو تموم کنم. هر وقت تموم کردم و منتشر شد لینکشو می‌ذارم همینجا.

 

فقط اینو بگم خیلی جالبه، آخرین کسی که رفت سخنرانی کنه یکی از دوستای ما بود به نام دوست‌علی دهقان. (که ته همین خبر هم ذکر شده). چند تا دو بیتی و رباعی طنز خوند. آخرین دو بیتی که خوند مصرع آخرش یادم نمیاد چی بود ولی توش درخواست کرده بود آیت الله تسبیح یا انگشترشو بهش بده. وقتی شعراش تموم شد رفت بشینه هاشمی انگشترشو دراورد داد بهش. بعد از جلسه انگشتره رو دیدم که خیلی زیبا بود. البته یه اطلاعات جالب‌تری هم هست که خب چون خیلی سکرت گفته شد شاید درست نباشه اینجا بگم. ولی انگشتر خیلی ارزشمند بود. انقدر زیاد که شاید اصلا نشه روش قیمت گذاشت.

 

پ.ن: وقتی برگشتم شهرمون، یه بچه کوچولو، شاید 4-5 ساله با پدرش کنارم تو تاکسی نشست که خواب بود. بین من و پدرش. به قدری این تصویر از خواب این کوچولو زیبا بود که تمام طول مسیر محو چهره‌ی معصوم و فرشته‌گونش شده بودم. انگار یه موجودی از یه دنیای دیگه، از عالم بالا رو می‌دیدم. وقتی خواستن پیاده شن پدرش خواست بغلش کنه. یهو از خواب پرید و دست منو گرفت. یه لحظه منو به جای باباش اشتباه گرفته بود! هنوز تو فکرشم

<<      1      ...      3      4      5      6      7      ...      34      >>