روزگار بدی شده
من بدم دنیا بد است
امروز بد، فردا بد است
سوم شخص حاضر و غایبش هم بد است
اما بدترین چیز در این دنیای بد این است که
تو هنوز خوبی
آرام آزارم میدهد...
تو 20 ساعت گذشت بیشتر از 15 ساعت تو ماشین بودم. رسما پاره شدم. آیت الله هاشمی امروز یه دیداری با جوانان اصلاح طلب تو مجمع تشخیص مصلحت نظام داشت که منم دعوت بودم. حرف خاصی زده نشد. چند تا از بچهها صحبت کردن. همون حرفای همیشگی. درخواست رفع حصر. سر و سامون دادن به حزب. و حتی درخواست برای برگشت به نماز جمعه.
اطلاعات بیشتر رو میتونین از اینجا بخونین.
امشب خیلی خستهام. نمیتونم گزارشمو تموم کنم. هر وقت تموم کردم و منتشر شد لینکشو میذارم همینجا.
فقط اینو بگم خیلی جالبه، آخرین کسی که رفت سخنرانی کنه یکی از دوستای ما بود به نام دوستعلی دهقان. (که ته همین خبر هم ذکر شده). چند تا دو بیتی و رباعی طنز خوند. آخرین دو بیتی که خوند مصرع آخرش یادم نمیاد چی بود ولی توش درخواست کرده بود آیت الله تسبیح یا انگشترشو بهش بده. وقتی شعراش تموم شد رفت بشینه هاشمی انگشترشو دراورد داد بهش. بعد از جلسه انگشتره رو دیدم که خیلی زیبا بود. البته یه اطلاعات جالبتری هم هست که خب چون خیلی سکرت گفته شد شاید درست نباشه اینجا بگم. ولی انگشتر خیلی ارزشمند بود. انقدر زیاد که شاید اصلا نشه روش قیمت گذاشت.
پ.ن: وقتی برگشتم شهرمون، یه بچه کوچولو، شاید 4-5 ساله با
پدرش کنارم تو تاکسی نشست که خواب بود. بین من و پدرش. به قدری این تصویر از خواب
این کوچولو زیبا بود که تمام طول مسیر محو چهرهی معصوم و فرشتهگونش شده بودم. انگار
یه موجودی از یه دنیای دیگه، از عالم بالا رو میدیدم. وقتی خواستن پیاده شن پدرش
خواست بغلش کنه. یهو از خواب پرید و دست منو گرفت. یه لحظه منو به جای باباش اشتباه گرفته
بود! هنوز تو فکرشم
همین الان مطلع شدم اطراف من یه نفر یکی دیگه رو ( اِرزا ) صدا کرد
نگو طرف اسمش علیرضا بود :|
پ.ن:
یه اتفاق نسبتا جالب. تو نمایشگاه تو غرفم نشسته بودم یکی از دوستای دوره کاردانیمو دیدم. انقدر نگاش کردم که اومد جلو گفت به جا نیاورد. به وضوح داشت دروغ می گفت. گفتم نشناختی؟ گفت نه. گفتم خب به سلامت، موفق باشی. گفت اسمتون؟ گفتم منم، فلانی، دوره کاردانی. گفت ببخشید ولی یادم نمیاد. همینجوری فقط نگاش کردم. گفت شرمنده ولی اصلا یادم نمیاد. فقط داشتم فکر می کردم چقدر وقیحه.
البته حق داشت نخواست منو بشناسه. اونجوری که من دوست دخترشو قر زده بودم احتمالا ازم متنفر باشه. خیلی بد بازی خورد. آخرش وقتی کار از کار گذشت بهش گفته بودم قضیه چیه. بدجور شوک شد! خب اونموقع جوون بودم و عاشق دیوونه بازی. البته آخرش دختره هم از من خیری ندید! گناه داشت بنده خدا!
تو کاردانی همدوره بودیم. سه ترم اول مشروط شد اخراج شد. دوباره ثبت نام کرد دو ترم دیگه مشروط شد اینبار اخراجش کردن. خب من همیشه معدلم جزء دو سه تای برتر بود. با اینحال بچه ی نسبتا باحالی بودم و با همه بُر میخوردم. امکان نداشت منو نشناسه.
تهش وقتی داشت خداحافظی میکرد کارت ویزیتشو بهم داد. منم کارتمو بهش دادم. شک ندارم اونم مثل من وقتی ده قدم دور شد بدون اینکه به کارتم نگاه کنه مچالش کرد انداخت دور.
یادمه جوون و جاهل بودم یه روز رفته بودم بیرون خیلی احساس خوشتیپی میکردم بعد هر دختری که میدیدم بهش چشمک میزدم ولی هیچکدومشون عکس العمل نشون نمیدادن. بعد من همینجور تعجب که چرا هیچکدومشون اصلا توجه نمیکردن. اصلا انگار منو نمیدیدن. حسابی حالم گرفته میشد بعد یهو متوجه شدم یه عینک آفتابی زدم به چه گندگی. هنوز هروقت تو خیابون یه دختر خوشگل میبینم یاد اون روز میفتم خندم میگیره! خیلی مضحک بود!
پ.ن: تعطیلات فطر، با کتابایی که گرفتم. مجموعه داستان آخرین خنیاگر (اُ. هنری) / دیوار و شمعدانی (آلبرتو موراویا {نویسنده مورد علاقه من}) / یک چیز به هر حال یک چیز است (موراویا – این کتاب رو خونده بودم ولی دوست داشتم داشته باشمش. عالیه) / ناتور دشت (سلینجر) این کتاب رو وقتی دوم یا سوم ابتدایی بودم خونده بودم. الان که دوباره خوندم به نظرم از اون دست کتاباییه که شروعش فوق العادست ولی وسطاش خسته کننده میشه و آخراش دوست داری زودتر تموم شه فقط) / Christmas in Prague (Joyce Hannam)
پ.ن 2: این ماه رمضانی که گذشت هیچ وقت نشد دعا کنم. از خدا چیزی بخوام. این به نظرم عالیه. همینکه موقع سحر، یا دم افطار هیچ خواستهای نداشتم، یعنی همه چیز مطابق میلمه. این عالیه. کلی امیدوارم :)
پ.ن 3: اینکه اخبار فلسطین رو میشنوم و هیچ کاری از دستم برنمیاد که دنیا رو یه خورده بهتر کنم واقعا حالم بد میشه. بزرگترین دغدغم شده. یه چیزی، معجزهای، یک نیروی فرا انسانی نیازه... :-(