ببین رفیق، بیا صلح کنیم. اگه صادق باشیم کم بلا نیاوردی سرم. قبول، منم باهات خوب نبودم. ولی حالا دیگه تموم شده. یر به یر. بزن قدش مثل دو تا رفیق خوب پیش بریم. بیکلک. قبول؟
هی روزگار، با توأم...
خب دوستان، شماره اول ماهنامهای که دو هفته مشغولم کرده بود منتشر شد. چشمه توسعه. ماهنامهای که سابقه 6 ساله تو مازندران داره و قدیما خیلی هم خوب کار میکرد و کیفیت بالایی داشت. یکی دو سالی به شدت افت کرد تا اینکه از شماره 61 از من خواستن سردبیرش بشم. خب قبول کردم .
خیلی محدودیت داشتم ولی سعی کردم کار درخور و شایستهای بدم بیرون. کمبود نویسنده، منابع مالی، محدودیت زمانی، بیتجربگی خودم! همه و همه باعث شد کار یه کم ضعیف بشه ولی داره دستم میاد چیکار باید بکنم. از بچهها اگه کسی ایدهای داره و یا مایله تو یک بخشی باهامون همکاری کنه، همینجا بهم خبر بدین.
راستی، ماهنامه با قیمت 2000 تومن تو دکههای سراسر استان مازندران به زودی توزیع میشه. البته فروشش برام مهم نیست چون از فروشش چیزی به من نمیرسه!
دلم برای پاییز تنگ شده بود. برای نم نم بارون، سرمای دلچسب هوا. برای غروب آبی کمرنگش.
دلم برای کافشنم، شالگردنم، برای قدم زدن تنگ شده بود.
چه خوبه تو دنیایی زندگی میکنم که هر سال حداقل یه پاییز داره :)
این که یه چیو ندونی مهم نیست، مهم اینه کسی نفهمه نمیدونی
پ.ن: یعنی ولاسکو مربی ایران هم نباشه بازم داره به ایران حال میده. دمش گرم. هم خوشتیپه، هم باکلاسه هم کارش درسته. خیلی دوسش دارم :)
چرا بعضی خوابای لعنتی انقدر زود تموم میشن. انگار فقط اومدن که بگن (ببین، میتونی انقدر خوشبخت، شاد و پر از حس خوب باشی. زندگیت لذت بخش باشه. ولی نیست. حالا تورو با این زندگی گندت تنها میزارم. بیدار شو )-:
سلایق متفاوته. این یک اصل اساسیه که من همیشه پذیرفتمش و باور دارم تفاوت سلیقه رو نمیشه انکار کرد. آدما متفاوتن و سلایقشونم متفاوته. اما معیار تشخیص یک سلیقه خوب برای من اینه که شبیه سلیقه من باشه :))
پ.ن: امشب رفتم تئاتر (هیولای کمد دیواری). از معدود تئاترهای خوبی که تو شهرستان برگزار میشه. مال یه گروه سارویه که یه آشنایی قدیمی با نویسنده و بازیگرش (فاطمه مکاری) داشتم. یه تئاتر سوررئال در مورد زنی که بچش سقط شده بود و یه هیولا رو به عنوان بچش بزرگ کرده بود. هرچند که به نظرم نمایش قبلی که از این گروه دیدم جذابتر بود، ولی اینم بد نبود. تصمیم دارم یه یادداشت در موردش بنویسم که اگه نوشتم میذارمش همینجا. (هیولایی که سوپرایز میکند)
آخرین صحنه نمایش، هیولا از تو کمد اومد بیرون، نزدیک تماشاچیا، یه بمب دراورد پرتاب کرد تو جمعیت، بوووم. چراغا خاموش شد.
پ.ن2: دیشب توسط یه دوست به یه کنسرت موسیقی محلی دعوت شدم. نمیخواستم قبول کنم چون موسیقی محلی حوصلم رو سر میبره، از طرفی همونقدر که مثلا میفهمم مایکل جکسون تو آهنگاش چی میخونه، همونقدر یا کمتر از موسیقی محلی میفهمم. ولی بالاخره رفتم. اونقدرا که فکر میکردم بد نبود. حتی میشه گفت هیجان زده هم شدم. البته نه اونقدری که مثلا از شنیدن آهنگای جنیفر راش میشم. گروه شواش. سرپرست گروه مرد حدود 60 ساله نابینایی بود که چهره خیلی مهربونی داشت و تموم مدت نواختن لبخند میزد. خیلی دوست دارم بدونم وقتی داره به این قشنگی کمانچه میزنه، چی میبینه که انقدر خشنوده.
پ.ن 3:موسسه خیریهای که گاهی براشون یادداشت مینویسم هفته قبل یه کنسرت به نفع کودکان خانه ایرانی برگزار کرده بودن. سه شب موسیقی سنتی، سه شب پاپ راک. از اونجایی که اصلا حوصله موسیقی سنتی ندارم کنسرت پاپ-راکشونو انتخاب کردم. کل قضیه خوب بود ولی سیستم صوتی افتضاح بود. یه محفل 30-40 نفره که تا اونجایی که دیدم، تنها کسی که تنها بود من بودم
این که تئاتر رو تنهایی برم اصلا ناجور نیست، ولی اینکه همچین کنسرتی رو تنها برم، خیلی غمگنانه هست :(
پ.ن 4: بعد مدتها یه کار طنز کردم. فتوکاتور. ، اون دو تا آخری که خیلی بیمزه هست مال من نیست!
روزگار بدی شده
من بدم دنیا بد است
امروز بد، فردا بد است
سوم شخص حاضر و غایبش هم بد است
اما بدترین چیز در این دنیای بد این است که
تو هنوز خوبی
آرام آزارم میدهد...
تو 20 ساعت گذشت بیشتر از 15 ساعت تو ماشین بودم. رسما پاره شدم. آیت الله هاشمی امروز یه دیداری با جوانان اصلاح طلب تو مجمع تشخیص مصلحت نظام داشت که منم دعوت بودم. حرف خاصی زده نشد. چند تا از بچهها صحبت کردن. همون حرفای همیشگی. درخواست رفع حصر. سر و سامون دادن به حزب. و حتی درخواست برای برگشت به نماز جمعه.
اطلاعات بیشتر رو میتونین از اینجا بخونین.
امشب خیلی خستهام. نمیتونم گزارشمو تموم کنم. هر وقت تموم کردم و منتشر شد لینکشو میذارم همینجا.
فقط اینو بگم خیلی جالبه، آخرین کسی که رفت سخنرانی کنه یکی از دوستای ما بود به نام دوستعلی دهقان. (که ته همین خبر هم ذکر شده). چند تا دو بیتی و رباعی طنز خوند. آخرین دو بیتی که خوند مصرع آخرش یادم نمیاد چی بود ولی توش درخواست کرده بود آیت الله تسبیح یا انگشترشو بهش بده. وقتی شعراش تموم شد رفت بشینه هاشمی انگشترشو دراورد داد بهش. بعد از جلسه انگشتره رو دیدم که خیلی زیبا بود. البته یه اطلاعات جالبتری هم هست که خب چون خیلی سکرت گفته شد شاید درست نباشه اینجا بگم. ولی انگشتر خیلی ارزشمند بود. انقدر زیاد که شاید اصلا نشه روش قیمت گذاشت.
پ.ن: وقتی برگشتم شهرمون، یه بچه کوچولو، شاید 4-5 ساله با
پدرش کنارم تو تاکسی نشست که خواب بود. بین من و پدرش. به قدری این تصویر از خواب
این کوچولو زیبا بود که تمام طول مسیر محو چهرهی معصوم و فرشتهگونش شده بودم. انگار
یه موجودی از یه دنیای دیگه، از عالم بالا رو میدیدم. وقتی خواستن پیاده شن پدرش
خواست بغلش کنه. یهو از خواب پرید و دست منو گرفت. یه لحظه منو به جای باباش اشتباه گرفته
بود! هنوز تو فکرشم 
همین الان مطلع شدم اطراف من یه نفر یکی دیگه رو ( اِرزا ) صدا کرد
نگو طرف اسمش علیرضا بود :|
پ.ن:
یه اتفاق نسبتا جالب. تو نمایشگاه تو غرفم نشسته بودم یکی از دوستای دوره کاردانیمو دیدم. انقدر نگاش کردم که اومد جلو گفت به جا نیاورد. به وضوح داشت دروغ می گفت. گفتم نشناختی؟ گفت نه. گفتم خب به سلامت، موفق باشی. گفت اسمتون؟ گفتم منم، فلانی، دوره کاردانی. گفت ببخشید ولی یادم نمیاد. همینجوری فقط نگاش کردم. گفت شرمنده ولی اصلا یادم نمیاد. فقط داشتم فکر می کردم چقدر وقیحه.
البته حق داشت نخواست منو بشناسه. اونجوری که من دوست دخترشو قر زده بودم احتمالا ازم متنفر باشه. خیلی بد بازی خورد. آخرش وقتی کار از کار گذشت بهش گفته بودم قضیه چیه. بدجور شوک شد! خب اونموقع جوون بودم و عاشق دیوونه بازی. البته آخرش دختره هم از من خیری ندید! گناه داشت بنده خدا!
تو کاردانی همدوره بودیم. سه ترم اول مشروط شد اخراج شد. دوباره ثبت نام کرد دو ترم دیگه مشروط شد اینبار اخراجش کردن. خب من همیشه معدلم جزء دو سه تای برتر بود. با اینحال بچه ی نسبتا باحالی بودم و با همه بُر میخوردم. امکان نداشت منو نشناسه.
تهش وقتی داشت خداحافظی میکرد کارت ویزیتشو بهم داد. منم کارتمو بهش دادم. شک ندارم اونم مثل من وقتی ده قدم دور شد بدون اینکه به کارتم نگاه کنه مچالش کرد انداخت دور.
یادمه جوون و جاهل بودم یه روز رفته بودم بیرون خیلی احساس خوشتیپی میکردم بعد هر دختری که میدیدم بهش چشمک میزدم ولی هیچکدومشون عکس العمل نشون نمیدادن. بعد من همینجور تعجب که چرا هیچکدومشون اصلا توجه نمیکردن. اصلا انگار منو نمیدیدن. حسابی حالم گرفته میشد بعد یهو متوجه شدم یه عینک آفتابی زدم به چه گندگی. هنوز هروقت تو خیابون یه دختر خوشگل میبینم یاد اون روز میفتم خندم میگیره! خیلی مضحک بود!
پ.ن: تعطیلات فطر، با کتابایی که گرفتم. مجموعه داستان آخرین خنیاگر (اُ. هنری) / دیوار و شمعدانی (آلبرتو موراویا {نویسنده مورد علاقه من}) / یک چیز به هر حال یک چیز است (موراویا – این کتاب رو خونده بودم ولی دوست داشتم داشته باشمش. عالیه) / ناتور دشت (سلینجر) این کتاب رو وقتی دوم یا سوم ابتدایی بودم خونده بودم. الان که دوباره خوندم به نظرم از اون دست کتاباییه که شروعش فوق العادست ولی وسطاش خسته کننده میشه و آخراش دوست داری زودتر تموم شه فقط) / Christmas in Prague (Joyce Hannam)
پ.ن 2: این ماه رمضانی که گذشت هیچ وقت نشد دعا کنم. از خدا چیزی بخوام. این به نظرم عالیه. همینکه موقع سحر، یا دم افطار هیچ خواستهای نداشتم، یعنی همه چیز مطابق میلمه. این عالیه. کلی امیدوارم :)
پ.ن 3: اینکه اخبار فلسطین رو میشنوم و هیچ کاری از دستم برنمیاد که دنیا رو یه خورده بهتر کنم واقعا حالم بد میشه. بزرگترین دغدغم شده. یه چیزی، معجزهای، یک نیروی فرا انسانی نیازه... :-(
صبها وقتی از خواب بیدار میشوم به اولین چیزی که فکر میکنم اینه که چند ساعت دیگه شب میشه که بتونم دوباره بخوابم
پ.ن: به نظرم خواب مهمترین اختراع بشره ولی انقدر در دسترسه که هیچوقت اونقدر که باید بهش توجه نشده. اصلا چیز ارزشمندی مثل خواب نیاز به بزرگداشت داره که خداروشکر بیتلز این خلاء رو تا حدودی پر کرده! آیم اُنلی اسلیپینگ :)
پ.ن 2: والیبالیستا عالی بودن :)
دلم خنده میخواد. لبخند نه. خنده. خنده واقعی. از اون خندههایی که باعث میشه سرم بچرخه رو به آسمون، کمی خم شم به عقب، پای راستم بیاختیار بره به جلو، و از ته دل بخندم. از اون کارایی که خیلی وقته نکردم. ازون کارایی که دلم تنگشه
پ.ن: یعنی حیف نیست جان لنون آهنگی مثل این خونده باشه اونوقت لاوری نداشته باشیم که این آهنگو باهاش گوش کنیم؟! با این وضعیت انتظار خنده از ته دل هم دارم؟!! واقعا که! :)
همچین بازی والیبال ایران و لهستان رو نشون دادن که احساسم این بود تماشاچیا دارن رو صندلیهای استادیوم مدام عمل دخول رو انجام میدن که اینجور نیاز به سانسوره
یعنی عملا بازی زنده و تکرارشو تو یه زمان دیدیم. اینم البته هنر و ابتکار صدا و سیمای ایرانه دیگه احترام بذاریم
من هیچوقت عقاید دینی محکمی نداشتم. هیچوقت نتونستم خودمو راضی کنم که یک مومن واقعی باشم. واقعا نتونستم. سعی کردم در مورد اسلام، مسیحیت، یهودیت و حتی بودائیسم اطلاعات جمع کنم ولی هیچکدوم نتونستن ارضام کنن. برای همین به هیچکدوم اعتقاد راسخی ندارم.
شاید مسخره باشه ولی به نظرم دین جنبهی معنوی سیاسته. هرجایی که سیاست نتونسته تسلط کامل بر زندگی مردم جامعه داشته باشه دین وارد عمل شده. و گاهی به قدری قدرت پیدا کرده که حتی سیاست رو هم تحت سیطره خودش دراورده.
به نظرم سکولاریسم یا لائیزم تو یک کشور نه نشونهی پیشرفتگی اون جامعست و نه پسرفتگی. اون حکومت به خاطر این ترجیح داده سکولار باشه چون عامل دیگهای مثل ناسیونالیسم یا یک همچون چیزی تو روح جامعه وجود داره، بنابراین برای اتحاد جامعه نیازی به دین نیست، حتی ممکنه دین به عنوان رقیبی برای اون عامل همبستگی باشه. و مطمئنم اگه اون اهرم به هر نحوی از بین بره یا کمرنگ بشه قطعا دین اولین و مناسبترین آلترناتیو اون حکومته.
حالا نمیخوام اینجا در ارتباط با دین و سیاست مقاله بنویسم فقط اینا رو گفتم که تهش بگم با اینکه اصلا با مفاهیم مربوط به دین رابطهای ندارم ولی ماه رمضان رو خیلی دوست دارم. منو یاد بچگیام میندازه. یه حالت معنوی خوشایندی برام داره. چیزی که لذت میبرم و هیجان خاصی وارد زندگیم میکنه. واسه همینه خوشحالم . یه هندسه روحانی از مسائل غیر قابل توضیح. و این عالیه :)