جملات مغرضانه ی یک عدد دیازپام

که اِهِن و تِلِپ اضافی دارد

جملات مغرضانه ی یک عدد دیازپام

که اِهِن و تِلِپ اضافی دارد

حالا نه همه، 99 % مثلا :)

اخطار، دخترها از آنچه در پروفایل فیسبوکشان می بینید، زشت ترند.

میان آنچه باید باشد و نیست

زیبایی، شاید، در هیبت دخترکی باشه که کنارت تو تاکسی میشینه  و تو در حالی که زیرچشمی از آیینه راننده میپاییش، خودتو دور میکنی، به هر حال تو زندگی معذوراتی هست...

دوستانه میگم

خدایا، تو جهنمت عذاب مَذاب جدید چیا داری؟ اگه میخوای متد جدید اونجا پیاده کنی بیا زندگی منو یه آنالیز کن. بدردت میخوره.

دانشمندان به هوش باشند

تفنگ داریم 2 متر سرش تا تهش. تیر میزنه زمینو سوراخ میکنه از اونور درمیاد، بعد واسش صدا خفه کن ساختن سرجمع به اندازه گوز گربه هم صداش درنمیاد. اونوقت هنو یه چی نساختن که فینگ میکنیم پلخ و پولوخ انقدر صدا نده آبرومون بره. خب زشته دیگه.

شمایی که داری میگی واه واه چه بی ادب، مشکل شما هم هست. صادق باش.


پ.ن: خواهرزادم جدیدا هی میپرسه چطور میشه رئیس جمهور آمریکا شد. شخصیت مورد علاقشم اوباما هست. من اونموقع همقد این بودم سیاسی ترین شخصیتی که میشناختم معاون کلانتر بود.

من که اونموقع ها هدفم فقط عکسای آلبوما بود

جدیدا از هرکی میپرسم فیس بوک به چه درد میخوره میگن با خارجیا ارتباط برقرار میکنیم زبونمون خوب شه.

ماشاالله اگه همه نیتشون این باشه پس باید کل مملکت انگلیسیو مثل بلبل حرف بزنن دیگه.

ولی بعضی وقت ها بدجور رو اعصابه

خواهرزادم جدیدا یه روش جدید به کار میبره که فکر میکنم تموم روانشناسای کودک رو میتونه به زانو در بیاره. مثلا اگه بهش بگیم فلان چیزو نخور الان میخوایم ناهار بخوریم، میگه (من شکموئم، مگه نمیدونی؟) بعد میگیره اون خوراکی رو میخوره. یا اگه بهش بگیم الان این کارو نکن، میگه (تو که میدونی من عجولم) بعد اون کارو میکنه. یا مثلا وسایلشو جمع نمیکنه و میگه (همه میدونن من شلخته ام، چیکار کنم آخه) خلاصه اینکه هیچ گفت و گوی تربیتی روش اثر نداره. بدجور هاره!


پ.ن:یکی دو روز پیش یه پتو گرفت دور خودش پیچید لبه هاشو چسب هم زد بعد به مادرم میگه تولدت کیه؟ مادرم میگه اردیبهشت. میگه مرداد اردیبهشت؟ (تولد خودش مرداده همه ماهها رو بر اساس مرداد میسنجه) مادرم میگه نه بعد از اردیبهشت خرداده. میگه اردیبهشت خرداد مرداد؟ مادرم میگه نه بعد از خرداد تیره. خواهرزادم برمیگیرده میگه هر وقت تولدته، کادوت همین الان آمادست. خودشو میگفت.

اگه تصمیم ِ درست بگیره، این آخرین پست این وبلاگه

نمیدونم، این چندمین شبه تاحالا، که قبل از خواب از خدا خواستم، اگه وجود داره، اگه میتونه، نزاره صبح بیدار شم. بدون درد. آروم. ولی خدا همیشه تو این مورد ضعیف عمل کرده.


تکمیلی: خدا سنش بیشتر از من و توئه. حتما هم بیشتر از من و تو میفهمه. اگه بخواد تصمیمی بگیره، حتما میدونه چیکار باید بکنه.


یه جایی باید باشه برای درک حرفات


در ادامه : مستر من

یه روز خوب وقتی آفتاب بهم می تابه و درخت واسم میخونه...

25 عدد بزرگیه. مخصوصا برای سن و سال. خب ترسناک هم هست. کجای دنیا وایسادم؟ اصلا زمین در موردم چی میگه؟ خوشحاله که هستم و روش دارم قدم میزنم یا با خودش میگه اینم یه عوضی دیگست که امروز 25 سالش شد و دیر یا زود میمیره و میزنه به چاک. راستشو بخوای امروز اصلا به این قضیه اهمیت ندادم. من می دونم دارم چیکار میکنم. تموم تلاشمو میکنم که آدم مهمی بشم. از 25 نمیترسم. 25 هم ازم نمیترسه! ما با هم خوبیم. قراره یکسال با هم زندگی کنیم. خیلی راحت -در عین آرامش- یه 24 تو وجودم خوابیده و یه 25 از راه نوک انگشتام اومده تو پوستم. خزیده رو استخونام و حالا داره جاشو مرتب میکنه. یه اسباب کشی یه ساله. خیلی آرومه. آقاست! منم راضیم ازش. اوه خدا من بازم مغزمو ول کردم برای خودش. شرط میبندم میتونه تا خودِ 26 داستان بگه! باید جمعش کنم!


Living is easy with eyes closed
Misunderstanding all you see
It's getting hard to be someone
but it all works out
It doesn't matter much to me

- The Beatles. Strawberry fields forever -


بازخوانی یک پرونده (5)

و ابراهیم گفت (چطور خدایی از جنس چوب می‌پرستید که شکسته می‌شود و نمی‌تواند از خود دفاع کند؟)

و مشرکان به فکر فرو رفتند و فردایش بتی از جنس فولاد ساختند. آقا، ابراهیم هرچی می‌نداختتش پایین، لگد می‌کرد، فحش می‌داد، مگه بته چیزیش می‌شد؟ هیچی دیگه ابراهیم بت‌پرست شد آخرش.

Ctrl+Z زندگی کجاست؟

اگه خدا واسه نرم افزار دنیا یه Ctrl+Z میذاشت عالی می شد

خیلی بد عادت شدم. هرکار اشتباهی که می کنم اول دنبال کنترل زد میگردم، پیدا نمیکنم بعد به خودم فحش میدم چرا اینطور کردم و چطور برگردونم حالت قبل

درود به غیرتتون دلاورا !

درود به کساییکه تو هجوم فیسبوک و وی چت و این چیزا، هنوز هر شب مثل قدیما یاهو مسنجرشونو باز می کنن.

وفاداریشون مثل کساییه که وقتی شهر افتاد دست دشمنا، مثل مرد وایسادن جنگیدن!

اینا کسایین که میشه رو دوستیشون حساب باز کرد.


پی نوشت:

- مامان، تو و بابا چطوری با هم آشنا شدین؟

+ ما یه ازدواج سنتی داشتیم دخترم، بابات اولین بار تو مسنجر بهم پی ام داد.

پاییز فصل فهمیدنه، فصل درک کردن...

نمیشه که همیشه همه چی مطابق میل آدم باشه. میشه؟ بهرحال حسرت و رویا هم باید یه جوری معنا پیدا کنن.

موافقا صلوات

یه دوستی هم دارم که هی میگه (انتظار نداریم روحانی با کلیدش قفلا رو باز کنه، فقط اگه بتونه با کلیدش در بیت رو قفل کنه کافیه)

از جهاتی درست هم میگه

به انتخاب خودشون میتونن جا به جا هم بشن حتی

از نظر ِ مادر ِ من سیاستمدارها به دو دسته تقسیم می‌شن. 1- دسته بیشعورها. 2- دسته نفهم ها.

هردوشونم از یک گهِ مشترک تشکیل می‌شن و هیچدومشونم نسبت به یکی دیگه برتری نداره

 مشخصه های هر دو گروه هم کاملا یکسانه.