اگه همه چیز میخواست عادی پیش بره، تا حالا من باید چند بار میمُردم. حداقل 4 بار
یک بار به خاطر ضربه مغزی تو نوزادی. یک بار برق گرفتگی تو بچگی. یک بار برخورد سر به اجسام تیز همین دیشب و یک بار هم به خاطر مسائل متفرقه
آخرین مرتبه طبیعیش این بود که بعد از اینکه بیهوش شدم، یعنی دقیقا بعد از اینکه بخورم زمین، و یا یه کم بعد از اینکه پنجره رو باز کردم که بتونم نفس بکشم، اون اتفاقی که یک روز باید بیفته میفتاد. و البته چه خوب شد که تو اون موقعیت نیفتاد
به نظر خیلی پوست کلفتم که اصلا هم دردم نیومد
'تشنم بود. خیلی. تو یه کافه نشستم و به کافی من میگم یه نوشیدنی خنک و شیرین برام بیار. یه کوکتل ناب. لطفا یه لیواب آب هم بده... ولی یه لیوان خالی بهم داده بود. و شایدم فقط با چند تکه یخ'
صداهای گنگی که بالای سرم میگن (محمد چی شد؟) (محمد منو نیگا) (میتونی پاشی؟)
ولم کنین میخوام همینجا بخوابم
خون؟ چقدر خون!
جالبه کسی که حتی به خدا اعتقاد نداره بهم میگه خدا بهت رحم کرد و شاید خیلی دوستت داره. دوستم داره؟ خب معلومه که دوستم داره. مگه من دوستش ندارم؟
ابایی ندارم. ولی خوبه گاهی همه چی طبیعی پیش نره. دیدار ما، شاید وقتی دیگر...
فرقی نمیکنه کجای دنیا باشی، یا تو چه موقعیتی
تلخی ادامه دار خواب دیشبت همراهت باشه، یا شوق رهایی تو دنیای معلق
همینکه بالکنی داشته باشی که بتونی سیگاری آتیش بزنی و همراه با صدای بارون به بخار لیوان چاییت نگاه کنی، میشه احساس خوشبختی کرد
ساعت از 2 گذشته و من در حالی که روبدوشامبر کالباسی رنگمو پوشیدم تو خونه ای که نمیشناسم کنار شومینه در حال سیگار کشیدنم
همه چیز در این خونه خوابه به غیر از من که بیدارِ بیدارم
هرچند که ممکنه صفت ناپسندی باشه ولی باید اقرار کنم دروغ گفتن و نقش بازی کردن رو به خوبی بلدم
و هیچوقت یادم نمیره اولین باری که دروغ گفتم چقدر ترسیدم. از اینکه چقدر کار آسونیه. نه احساس شرم نه گناه. فقط ترسیدم از این هیجان ناب موقتی
من دفتر خاطرات ندارم. یعنی همیشه دوست داشتم داشته باشم، حتی دفترشو هم انتخاب میکردم، ولی فقط دفتر بود و خبری از خاطرات نبود
الان هم فقط دو تا دفتر خاطرات دارم. یکی مال سال 88 اینا، یا شایدم یه کم قبل تر. یکی هم سال 93. اواخر 93 و تا اواسط 94.
فکر کنم دومی رو منهدم کردم چون به گمونم یک سری چیزای خجالت آور هم توش نوشته بودم. بگذریم.
یه دفترچه خاطرات دیگه ای هم دارم. این وبلاگ. الان تمام کامنت ها تا اول سال 95 رو خوندم. همه وبلاگایی که تو کامنتا بود رو باز کردم. اکثر وبلاگا تعطیل شده بودن و من ناراحت شدم.
الان لطفا هرکسی که این پست رو میخونه و از قبل میومده تو این وبلاگ، یه کامنت بذاره. هرچی! با یه آدرس یا ایمیل یا هرچی! میخوام ببینم چقدر بچه های قدیمی هنوز میان وبلاگ گردی!
پ.ن1: 24 ساعت بعد و 7 کامنت از هفت عزیز ! بعضیا هم بدون هیچ اسم و آدرس که باعث گیج شدنم میشه!خیلی خوبه
بیاین صادق باشیم. همه ما یه وقتی تو یه رابطه ای به تمام معنی کلمه آشغال بودیم. ناله کردن نداره افتخار کردن هم نداره. خوبه دیگه! یه چرخه طبیعیه. برای ده نفر که ما رو دوست دارن خودمون رو عن میکنیم، ده نفر دیگه هم که دوسشون داریم خودشونو برا ما عن میکنن. یر به یر
آدم گاهی وقتا یه کارایی میکنه که به خودش افتخار میکنه
آدم گاهی وقتا فکر میکنه خوب داره پیش میره. آره همین درسته. تو جمع بهترینام و همین فرمون عالیه
میمونه سرجاش، میمونه سرجاش، همینطور میمونه سرجاش
بعد یکهو میفهمه چقدر چیزهای زیادی باید یاد میگرفت و نگرفت، چقدر باید بزرگ میشد و نشد، چقدر درجا زد
اگه بخوام حسابی به زندگیم نگاه کنم، از سن حدود 24 تا 28 سالگیم پرت رفت. حیف شد
یه چیزهایی تو کتابا و حرفای دیگران نیست. آدم باید خودش بهش برسه
اگه یه پاورِ خاصی داشتم, از چند نفر شدید انتقام میگرفتم
حالا تعریف از خود نباشه ولی من خودم خیلی عقده ای ام, ببین بعضیا چقدر عقده ای ان که مایلم بزنم پاره پورشون کنم :-/

دیشب بعد از مدتها فرصتی پیدا شد که فیلم ببینم. البته نه اینکه تو این "مدتها" فرصتی برای فیلم دیدن نداشته باشم، بهتره جملمو تصحیح کنم و بگم بعد از مدتها حسی پیدا شد که فیلم ببینم.
دفعات قبل که می خواستم فیلم ببینم، بیشتر حسش بود که آهنگ گوش بدم و مدام تو تلگرام پرسه بزنم. اما دیشب که تو هاردم دنبال یه فیلم میگشتم، برخوردم به پوشه فیلمهای دیوید لینچ. فیلمهای لینچ رو تقریبا 5-6 سال قبل برای یک دوست عزیزی دانلود کرده بودم که بهش برسونم. فیلمها رو بهش رسونده بودم ولی خودم ندیده بودمش و این پوشه گوشه هاردم بود فقط. شاید به خاطر اینکه از سبک فیلمهای لینچ خوشم نمیومد. (آخ گفتم یک دوست قدیمی، فردا یادم باشه بهش یه پیامی بدم)
فیلمی که دیشب انتخاب کردم Eraserhead (کله پاک کن) مال سال 1977 بود. بی اغراق از یک ساعت و نیم فیلم حتی یک سکانس، حتی یک نماد، حتی مفهوم کوچکترین نشونهای رو هم نفهمیدم! هیچی! در مجموع حدود 2 دقیقه دیالوگ داشت. هیچ هیچ هیچ نفهمیدم! اصلا نفهمیدم موضوع و مفهوم چی بود، هیچ برداشتی از فیلم نداشتم!
من معمولا نشانهها و ایهامهای فیلمها رو تشخیص میدم ولی خب از این فیلم هیچی نفهمیدم. فقط اگه بخوام حدس بزنم میگم فیلمی در مذمت شهوتگرایی عصر مدرن بود.
معمولا عادت دارم بعد از دیدن فیلمها، نقدهای فیلم رو میخونم. کشف رموز فیلم که موقع دیدن فیلم ازش غافل شدم برام خیلی جذابه. وقتی نقد این فیلم رو خوندم تازه متوجه شدم چقدر چقدر چقدر فیلم پر محتوایی بود. عالی. اصلا یک چیز متعالی. وقتی سکانسها رو با جزئیات شرح میدن متوجه عمق مفهوم فیلم میشی. اونوقت بود که دوست داشتم برم دیوید لینچ رو بغل کنم، ببوسمش بگم عجب چیزی ساختی. واقعا درست گفتی. حرف دلمو زدی. و البته افسوس بخورم بخاطر اینکه چیزی که اون 40 سال پیش از نسل ما پیشبینی کرده بود، چقدر به واقعیت نزدیک شده. چقدر ملموس. چقدر شبیه همون موجودات پلید و بیاحساس و بیرحم شدیم آدمای زمان ما... اگه دسترسی به فیلمش ندارین، نقدشو بخونین. خیلی خوبه ===» +





