X
تبلیغات
رایتل
26 آذر 1395
واقعیت ناب

تابستون 92 بود که به شدت دلم می‌خواست برم تئاتر (ترانه‌های قدیمی) محمد رحمانیان رو ببینم. نمی‌دونم چی شد درگیر چی بودم که نرفتم. ولی همیشه تو ذهنم بود و دوست داشتم می‌دیدمش


هفته پیش اتفاقی تو یه کتاب فروشی تو قفسه تئاترها سی‌دیشو پیدا کردم. نمی‌دونین چقدر ذوق کردم. دو بار دیدمش و چقدر لذت بردم. ولی الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم چقدر خوب شد نرفتم. بعد از اجرای فوق العاده  مهتاب نصیرپور که انقدر تاثربرانگیز از (گلی جوراب مردونه) صحبت می‌کرد، علی زندوکیلی بیاد و قطعه رفته رو بخونه، اگه بیهوش می‌شدم کی می‌خواست بیاد منو جمع کنه! :)


چقدر همه عالی بازی کردن. چقدر افتخار می‌کنم به این هنرمندایی که داریم


25 آذر 1395
چرا بزرگ نمیشم؟

یه وقتایی، اون قدیما، وقتی وایبر و اینستاگرام و تلگرام نبود، همین وبلاگای زپرتی که معروف بودن به مینیمال‌نویسی، اوج هیجان و شادابی نسل جوون معتاد به نت بود. همین وبلاگای پیرپاتال در کنار دوست قدیمیش، یاهو مسنجر، پل ارتباطی شبونه جوونا و نوجوونایی بود که کل روزا تو فکر شب بودن و کل شبا تو همین نت لاک پشتی پلاس می‌شدن


بعضیا شاد می‌نوشتن و بعضیا غمگین. ولی می‌نوشتن. چقدر جذاب بود. وبلاگستان جایی بود که شخصیتت رو می‌ساختی. بدون محدودیت. می‌نوشتی بدون اینکه نگران باشی در موردت چی فکر می‌کنن. کسی کسی رو نمی‌شناخت. راحت حرف دلتو می‌گفتی. همه پشت نقاب قایم می‌شدن و مغز و قلبشونو پخش می‌کردن رو کیبوردهای قدیمی...


شدم مثل پیرمردای هف هفو. که مدام غر میزنن و یاد قدیما می‌کنن. گیر کردم. بدجور. تو هیفده سالگی. خوب نیست. عقب میرم و عقب‌تر. استپ خوردم تو زمان. حالم بد میشه از این همه دلخوش کردن به خلوص نصفه و نیمه که گاهی هست و گاهی نیست


قدیما قشنگ‌تر ناله می‌کردم. تنها هنرم رو هم از دست دادم. متاسفم برای خودم


14 آبان 1395
ای که 27 رفت و در خوابی...

تا الان تو عمرم 27 بار می‌تونستم تولد بگیرم و دوستامو دعوت کنم، ولی یک بار هم اینکار رو نکردم. نه تو دوران ابتدایی، نه تولد 18 سالگیم، نه حتی وقتی انقدر بزرگ شدم که یه پارتی جمع و جور بگیرم، حتی یک بار هم کنج یه کافه چند تا از دوستای صمیمیمو دعوت نکردم به مناسبت تولدم. همیشه دوست داشتم برم تولد دیگران و هدیه بدم، نه اینکه هدیه بگیرم. هیچوقت تو هیچ تولدم هیچ کدوم از دوستام نبودن.


ولی امسال به صورت خیلی غافل گیر کننده به تولد خودم دعوت شدم! کیلومترها دورتر از خونه. با دوستانی که اکثرا اولین بار بود که می‌دیدمشون. اگه بخوام دقیق‌ بگم، فقط 15 درصد افراد حاضر در اولین تولدم رو می‌شناختم. یعنی فقط یک نفر از بین 6 حضاری که تو تولدم حضور داشتن. ولی همون یک نفر برام بهترینه و همینکه باهاش باشم برام کافیه.


کسی که بهم جرات می‌ده از پله برقی در حال پایین اومدن بدوم برم بالا+ یا اولین قرار رسمیمون رو تو قبرستون بذاره + و یا + و یا + ... و در نهایت این +

28 سالگیم قطعا تفاوت بزرگی تا قبل از امروز خواهد داشت... 


پ.ن: تیتر از سعدی. اصل : ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی

9 مهر 1395
حیف فقط یه عروس کم داشتم :))

دیشب اولین باری بود که یه ماشین عروس رو می‌روندم! یعنی ماشینی که دقیقا گلکاری شده بود و بوق‌هایی که خطابش من بودم نه به خاطر رانندگیم، بلکه به خاطر ماشینی که توش نشسته بودم، بود.

با اینکه مسئولیت گلکاری کردن ماشین عروس یک دوست چیزی نیست که بشه بهش بالید، ولی همینکه هر ماشینی که رد می‌شد یه نگاهی به داخل می‌انداخت به امید اینکه لبخندی تو صورت دو تا آدم ببینه، حس خوبی بهم می‌داد. البته بخش خیط شدنشون هم صفای خاص خودشو داشت!

4 مهر 1395
می‌خوام کمتر فکر کنم

امروز که از خواب بیدار شدم، اولین بارون امسال رو از آسمون شیری رنگ دیدم. فهمیدم پاییز شده

وقتی از هوای خفه دفتر کارم خسته شدم و اومدم رو سقف ساختمون، فهمیدم دلم بدجور گرفته

نگاهم که به آسمون تیره افتاد، سردم شد. لباسای تابستونی رو باس انداخت دور، ژاکتم، پولیورم، شالگردنم کو؟

صدای اذان مغرب که بلند شد، دیگه طاقتم تاق شد. بارون بدون ابر...



10 شهریور 1395
دور باطل

آب میخورم شاشم میگیره, می شاشم تشنم میشه

گرفتار شدم به خدا. خط تولید کوکاکولا هم انقدر فعال نیست :(

3 شهریور 1395
اینم از فیلم این هفته :-(((

فیلم (گربه و ماهی) بهم ثابت کرد هر فیلمی ارزش دیدن نداره! نمی‌دونم از کجا این فکر تو ذهنم اومده بود که این فیلم قشنگه. شاید به خاطر اینکه محصول (هنر و تجربه) بود. هرچند که از پوستر فیلم خوشم نیومد ولی بازم این حس اونقدری قوی بود که برم و سی‌دیشو بخرم و تلاش کنم ببینم. هرچند که تا نیمی از فیلم رو بیشتر نتونستم ببینم و ترجیح دادم قطع کنم و یه بلایی سر سی‌دیش بیارم.

اینکه ایده یک فیلم (تک شات) و (چرخش زمانی) رو ادغام کنی فی‌النفسه جالبه ولی وقتی انقدر نامناسب اجرا می‌شه که به شخصیت پردازی و دیالوگ‌ها هیچ فکری نمی‌شه ارزش فیلم رو پایین میاره. فقط موندم چرا اینهمه جایزه از جشنواره‌های مختلف برده. قطعا به خاطر نوآوری‌ و خلاقیتش بوده ولی ایکاش به جای یک فیلم 140 دقیقه‌ای، با حذف کردن اضافات یک فیلم 60 دقیقه‌ای می‌ساخت که مخاطب حوصله دیدنش رو داشته باشه. خلاصه اینکه اصلا پیشنهادش نمی‌کنم

برچسب‌ها: گربه و ماهی
23 مرداد 1395
وقتی که من بچه بودم، مردم نبودند...

چقدر دوست دارم همه چی سرجاش بود. موقع کار، کار. موقع تفریح، تفریح. موقع عاشقی هم، فقط عاشقی...

دوست دارم مثل قدیما کسی که سیگار می‌کشه اسمش معتاد بود، اوقات فراغت تو تلگرام و اینستاگرام خلاصه نمی‌شد، کل روزا هم با هیجان دیدن سریال‌های ساعت 9 شبکه سه بود. سه‌شنبه‌ها (به سوی جنوب). جمعه‌ها (خانه ما)...

دوست داشتم هنوز بزرگی و کوچیکی معنا داشت. یه کارایی مخصوص بزرگا بود، یه کارایی هم مخصوص بچه‌ها. دوست داشتم هنوز هم کسایی بودن که صادقانه دل بدن. ارتباطات کم باشه، ولی خوب باشه...

چقدر دوست دارم زندگی مثل قدیما نظم داشت. کل چیزایی که می‌خوام، تو قاب تصویر ثانیه‌ها خلاصه شده. قدیما که همه چی نظم داشت، موقع گرفتن عکس دسته جمعی، چند دقیقه خودشونو مرتب می‌کردن. آقایون این سمت، خانوما اون سمت، قدکوتاه ها جلوتر، قد بلندا عقب‌تر. قبل عکس هم تا سه می‌شمردن. یک عکاس هم بود که به همه چی نظم بده. نه مثل الان که تو عکسای دسته جمعی، فقط هر کسی خودشو تو عکس جا کنه. مهم نیست چطوری. فقط یه طوری تو عکس باشه. عکسا همه کج، آدما همه نامرتب. بدون نظم، بدون فکر...

دوست داشتم عقیده‌ها ارزش خودشونو از دست نمی‌دادن. طغیان‌ها انقدر آشکار نبود. زندگی‌ها خصوصی تر بود، و همه چیز ساده‌تر...

دلم نظم می‌خوام. نظم از نوع قدیمی...


(تیتر گرفته از  اسماعیل خویی)

12 مرداد 1395
من از غمِ سنگینِ بیست سال دیگه می‌ترسم...

فک کن ده سال دیگه، بیست سال دیگه، یه روزی، یه جایی، زمانی که همه چیزای ظاهری زندگی -که روزی آرزوشو داشتی- دلتو می‌زنه، زمانی که زنجیر تعهد سنگین‌ترین حلقه‌هاشو به دست و پاهات انداخته، برحسب اتفاق نگاهت به آسمون میفته و میبینی هیچی معلوم نیست. حتی یه ستاره بی‌جون که محض دلخوشی یکنواختی آسمون رو تغییر بده.  شاید حتی یه تیر چراغ برق به سبک قرن 19 فرانسه هم اون دور و برها باشه. چه حالی بهت دست میده? من که از غمش میمیرم, نمیمیرم ولی داغون میشم.


اونوقت کی میخواد جواب یه دنیا از اگه ها... کاش ها... و چراهای منو بده :(


تمومه? نه, تموم نیست...


تصور اینکه با موسیقی جورج وینستون نقاشی بکشی و من کتابمو بنویسم، و اصلا مهم نباشه فردا قراره چه اتفاقی بیفته


تصور هزاران شب پرسه در خیابان‌های ناآشنا و تِستِ تک تک رستوران‌ها و کافه‌ها و صحبت کردن در مورد چیزای جذابِ بی اهمیت


تصورِ بازی کردنِ نقشِ دلداده ترین عشاقِ رمان هایِ عاشقونه خیلی سخت نیست, آشناست...


 بذار مصداق همون فیلم های عاشقانه سوررئالی باشیم که قرن تا قرن اتفاق نمیفتن

کارگردان عزیز من, بگذار نویسنده این پرده من باشم, نه تماشاچی ها...

برچسب‌ها: تجریش ناتمام
25 تیر 1395
آبی، مشکی... قرمز

آذر 93 فیلم (ساکن طبقه وسطی) از شهاب حسینی رو 2 بار پشت سر هم رو پرده سینما دیدم. (توضیحاتش اینجا). از همونموقع تا الان دلم می‌خواست دوباره ببینمش. دو سه روزه سی دیش تو سینمای خانگی اومده که به محض اطلاع خریدم و دوباره دیدمش. باز هم متوجه نکاتی شدم که فیلم رو جذاب‌تر می‌کرد برام. فیلم (جسورانه) بهترین صفتیه که می‌تونم رو این فیلم بذارم.

قبلا از احساسات مشترکم با وودی آلن گفته بودم، حالا می‌بینم چقدر احساس مشترک با شهاب حسینی دارم :-)))) فقط مشکل اینه که هنوز به اندازه اونا آدم مهمی نشدم!! پیشنهاد می‌دم این فیلم رو از دست ندید

برچسب‌ها: ساکن طبقه وسطی
10 تیر 1395
الغوث

اگه دل کسی رو شکستی، از خودش معذرت بخواه، نه از خدا


ایده: s

31 خرداد 1395
احساس غیرمشترک
همیشه تو هر رابطه عاشقانه‌ای؛ یک نفر نفهم، بی احساس و خر است

18 خرداد 1395
فراموش می‌شود کم کم

زمان هیچ چیز رو تغییر نمی‌ده

گذر زمان فقط اندیشه افراد رو تغییر می‌ده

و بعد تمام دنیا تغییر می‌کنه...

12 خرداد 1395
لعنت به این رضا یزدانی

 حتما باید تو هر آلبومش یه آهنگ داشته باشه که آدم رو ویرون کنه...

برزخ از آلبوم دوئل در آینه

برچسب‌ها: رضا یزدانی، برزخ
   1      2      3      4      5      ...      34      >>