X
تبلیغات
نماشا
رایتل
3 شهریور 1395
اینم از فیلم این هفته :-(((

فیلم (گربه و ماهی) بهم ثابت کرد هر فیلمی ارزش دیدن نداره! نمی‌دونم از کجا این فکر تو ذهنم اومده بود که این فیلم قشنگه. شاید به خاطر اینکه محصول (هنر و تجربه) بود. هرچند که از پوستر فیلم خوشم نیومد ولی بازم این حس اونقدری قوی بود که برم و سی‌دیشو بخرم و تلاش کنم ببینم. هرچند که تا نیمی از فیلم رو بیشتر نتونستم ببینم و ترجیح دادم قطع کنم و یه بلایی سر سی‌دیش بیارم.

اینکه ایده یک فیلم (تک شات) و (چرخش زمانی) رو ادغام کنی فی‌النفسه جالبه ولی وقتی انقدر نامناسب اجرا می‌شه که به شخصیت پردازی و دیالوگ‌ها هیچ فکری نمی‌شه ارزش فیلم رو پایین میاره. فقط موندم چرا اینهمه جایزه از جشنواره‌های مختلف برده. قطعا به خاطر نوآوری‌ و خلاقیتش بوده ولی ایکاش به جای یک فیلم 140 دقیقه‌ای، با حذف کردن اضافات یک فیلم 60 دقیقه‌ای می‌ساخت که مخاطب حوصله دیدنش رو داشته باشه. خلاصه اینکه اصلا پیشنهادش نمی‌کنم

برچسب‌ها: گربه و ماهی
23 مرداد 1395
وقتی که من بچه بودم، مردم نبودند...

چقدر دوست دارم همه چی سرجاش بود. موقع کار، کار. موقع تفریح، تفریح. موقع عاشقی هم، فقط عاشقی...

دوست دارم مثل قدیما کسی که سیگار می‌کشه اسمش معتاد بود، اوقات فراغت تو تلگرام و اینستاگرام خلاصه نمی‌شد، کل روزا هم با هیجان دیدن سریال‌های ساعت 9 شبکه سه بود. سه‌شنبه‌ها (به سوی جنوب). جمعه‌ها (خانه ما)...

دوست داشتم هنوز بزرگی و کوچیکی معنا داشت. یه کارایی مخصوص بزرگا بود، یه کارایی هم مخصوص بچه‌ها. دوست داشتم هنوز هم کسایی بودن که صادقانه دل بدن. ارتباطات کم باشه، ولی خوب باشه...

چقدر دوست دارم زندگی مثل قدیما نظم داشت. کل چیزایی که می‌خوام، تو قاب تصویر ثانیه‌ها خلاصه شده. قدیما که همه چی نظم داشت، موقع گرفتن عکس دسته جمعی، چند دقیقه خودشونو مرتب می‌کردن. آقایون این سمت، خانوما اون سمت، قدکوتاه ها جلوتر، قد بلندا عقب‌تر. قبل عکس هم تا سه می‌شمردن. یک عکاس هم بود که به همه چی نظم بده. نه مثل الان که تو عکسای دسته جمعی، فقط هر کسی خودشو تو عکس جا کنه. مهم نیست چطوری. فقط یه طوری تو عکس باشه. عکسا همه کج، آدما همه نامرتب. بدون نظم، بدون فکر...

دوست داشتم عقیده‌ها ارزش خودشونو از دست نمی‌دادن. طغیان‌ها انقدر آشکار نبود. زندگی‌ها خصوصی تر بود، و همه چیز ساده‌تر...

دلم نظم می‌خوام. نظم از نوع قدیمی...


(تیتر گرفته از  اسماعیل خویی)

12 مرداد 1395
من از غمِ سنگینِ بیست سال دیگه می‌ترسم...

فک کن ده سال دیگه، بیست سال دیگه، یه روزی، یه جایی، زمانی که همه چیزای ظاهری زندگی -که روزی آرزوشو داشتی- دلتو می‌زنه، زمانی که زنجیر تعهد سنگین‌ترین حلقه‌هاشو به دست و پاهات انداخته، برحسب اتفاق نگاهت به آسمون میفته و میبینی هیچی معلوم نیست. حتی یه ستاره بی‌جون که محض دلخوشی یکنواختی آسمون رو تغییر بده.  شاید حتی یه تیر چراغ برق به سبک قرن 19 فرانسه هم اون دور و برها باشه. چه حالی بهت دست میده? من که از غمش میمیرم, نمیمیرم ولی داغون میشم.


اونوقت کی میخواد جواب یه دنیا از اگه ها... کاش ها... و چراهای منو بده :(


تمومه? نه, تموم نیست...


تصور اینکه با موسیقی جورج وینستون نقاشی بکشی و من کتابمو بنویسم، و اصلا مهم نباشه فردا قراره چه اتفاقی بیفته


تصور هزاران شب پرسه در خیابان‌های ناآشنا و تِستِ تک تک رستوران‌ها و کافه‌ها و صحبت کردن در مورد چیزای جذابِ بی اهمیت


تصورِ بازی کردنِ نقشِ دلداده ترین عشاقِ رمان هایِ عاشقونه خیلی سخت نیست, آشناست...


 بذار مصداق همون فیلم های عاشقانه سوررئالی باشیم که قرن تا قرن اتفاق نمیفتن

کارگردان عزیز من, بگذار نویسنده این پرده من باشم, نه تماشاچی ها...

برچسب‌ها: تجریش ناتمام
25 تیر 1395
آبی، مشکی... قرمز

آذر 93 فیلم (ساکن طبقه وسطی) از شهاب حسینی رو 2 بار پشت سر هم رو پرده سینما دیدم. (توضیحاتش اینجا). از همونموقع تا الان دلم می‌خواست دوباره ببینمش. دو سه روزه سی دیش تو سینمای خانگی اومده که به محض اطلاع خریدم و دوباره دیدمش. باز هم متوجه نکاتی شدم که فیلم رو جذاب‌تر می‌کرد برام. فیلم (جسورانه) بهترین صفتیه که می‌تونم رو این فیلم بذارم.

قبلا از احساسات مشترکم با وودی آلن گفته بودم، حالا می‌بینم چقدر احساس مشترک با شهاب حسینی دارم :-)))) فقط مشکل اینه که هنوز به اندازه اونا آدم مهمی نشدم!! پیشنهاد می‌دم این فیلم رو از دست ندید

برچسب‌ها: ساکن طبقه وسطی
10 تیر 1395
الغوث

اگه دل کسی رو شکستی، از خودش معذرت بخواه، نه از خدا


ایده: s

31 خرداد 1395
احساس غیرمشترک
همیشه تو هر رابطه عاشقانه‌ای؛ یک نفر نفهم، بی احساس و خر است

18 خرداد 1395
فراموش می‌شود کم کم

زمان هیچ چیز رو تغییر نمی‌ده

گذر زمان فقط اندیشه افراد رو تغییر می‌ده

و بعد تمام دنیا تغییر می‌کنه...

12 خرداد 1395
لعنت به این رضا یزدانی

 حتما باید تو هر آلبومش یه آهنگ داشته باشه که آدم رو ویرون کنه...

برزخ از آلبوم دوئل در آینه

برچسب‌ها: رضا یزدانی، برزخ
5 خرداد 1395
ساکت‌زده

جلوی چشم این همه عکسهای مات رو سنگها که مستقیم تو چشات خیره شدن، نمیشه راحت بود. 


          - از وقتی اولین بار دیدمت دوستت داشتم، و دوستت دارم... (سکوت)

          + و دوستم خواهی داشت...

          - نمی‌دونم، من فقط از چیزهایی که مطمئنم حرف می‌زنم...


هیاهوی کلاغ‌های فضول تو یه غروب ابری که مدام سکوت آدمای دیروز رو به هم می‌زنن، و دلچسبی گرمی حرفایی که به زور از ته گلو بیرون میاد...

28 اردیبهشت 1395
جمعه اگه زنده بودیم بریم قبرستون...

اولین قرارها همیشه به یاد موندنیه. حتی قرارهایی که آینده‌اش واضح نیست. حتی قرار با کسی که دو ساله می‌شناسیش ولی هیچوقت نتونستی بهش ابراز علاقه کنی. کسی که ازش با خیلیا حرف زدی ولی وقتی جلوش قرار گرفتی، حرفی برای گفتن نداشته باشی. سخته که نتونی تصمیم بگیری. و از اون سخت‌تر، نوشتن حرفاییه که هیچوقت روت نمیشه‌ بگی، ولی جایی بنویسی که می‌دونی امکان داره بخونتشون...

نه کافه، نه رستوران، نه دریا و پارک. پیشنهاد عجیب و جالب برای اولین date. قبرستون. همه چیزش دوست داشتنی بود، حتی پیرزنی که میاد و واسمون آرزوی خوشبختی می‌کنه و میره...

با آدمای خاص، باید جاهای خاص رفت


پ.ن: همینکه دو دل باشی که دکمه انتشار رو بزنی یا نزنی، هیجانیه که تزریق می‌کنه به زندگی. هیجان خوب. مثل آدمای خوب...

23 اسفند 1394
پله برقی میشم :)
همیشه یه چیزای کوچیک بی اهمیت هست تو زندگی آدم که نه ضرورتی به انجامشون هست و نه ضرر یا فایده‌ای دارن
حتی بعضی وقتا انقدر حقیر و خنده‌دار به نظر بیان که آدم از فکر کردنش بهش خجالت بکشه چه برسه که بخواد انجامش بده
ولی همیشه مثل یک آرزو که از بچگی تو دل مونده باشه، مثل یک چیزی که جای خالیش همیشه حس می‌شه، آزار دهندست
یکی از اینچیزا برا من، بالا رفتن از پله برقی بود که داره به سمت پایین میاد!
از اون کاراییه که باید تو بچگی انجامش داد وگرنه عقدش برای همیشه می‌مونه با آدم
ولی از بچگی همیشه آدم معقول و منطقی بودم. خب معلومه هیچوقت مثل دیوونه‌ها یا بچه‌های بی‌ادب برعکس حرکت پله برقی نمی‌دوم
که چی شه اصلا؟ دیگران مسخرم کنن؟ یا مسئولش ببینتم و به پدر و مادرم بگه بچه‌تونو جمع کنین؟!
هیچوقت فکرشو نمی‌کردم یک وقتی این کار رو انجام بدم، مخصوصا حالا که تا حدودی بزرگ هم شدم. تا اینکه چند روز پیش، به تشویق یه دوست خوب، رو پله برقی پل جانبازان رشت  بالاخره انجامش دادم! اونم دوبار! خیلی هیجان انگیز بود!

احساس می‌کنم یه دوست خوب پیدا کردم که هرچند که اینجا رو نمیخونه ولی همینجا باید ازش تشکر کنم :))


10 بهمن 1394
تفاوت

رابطه بعضیا، طغیانی هست بر تنهایی که داشتن


ولی


تنهایی من، آرامشی هست بر طغیانی که داشتم

برچسب‌ها: دیازپام
30 دی 1394
Dreaming, I was only dreaming

کارگردان گرامی که برنامه خواب‌های منو تنظیم می‌کنی، می‌شه لطف کنی هرچند وقت با یک خواب کوتاه، منو یاد گذشته نندازی؟ رویای عشق بازی با لاوری که زمانی عاشقش بودی. در حالی که تو رویات همه چیز خوبه و دوست داشتنی و خبری از  دلگیری‌های روزای آخر نیست. و یک لحظه فکر می‌کنی که آخر داستان چقدر خوب داره تموم می‌شه. ولی از خواب بیدار میشی، و مجبوری اعتراف کنی که چقدر دلت برای یک نفر تنگ شده.


باور کن برای هر خواب خوبی که برام پخش می‌کنی، دو روز کامل حالم خرابه...

برچسب‌ها: دیازپام
21 دی 1394
زمان هم پیر میشه
اگه آدم تو یک سنی احساس روشن فکری کنه هیچ اشکالی نداره، خیلی هم خوبه. ولی اگه بعد از چند سال همچنان با همون طرز فکر احساس روشن فکری کنه عین ارتجاع و دُگم اندیشیه

برچسب‌ها: دیازپام
   1      2      3      4      5      ...      33      >>